Persian Blog: Empathy

گویا که تمامی‌ ندارد، به نظر میاید که این قصه تازه سر درازی دارد که هنوز آن طرفش ناپیداست. گویا که جلادان تا ابدیت زنده می‌مانند و مردم ایران هر لحظه بیشتر در این بند‌های پیچیده ظلم، تنفر، سیاهی، ظلم، وحشیگری، و بی‌عدالتی در هم میپیچند. گویا که هیچ نقطه روشنی وجود ندارد. اعدام بچه‌های وطن، اعدام هنرمندان و نیک‌ مردان، توهین و در بند کردن نیک‌ زنان ، شلاق بر چهار چوب این پیکر دردمند وطن در حالی‌ که هر یک عضو آن پیکر در رنج است، همه و همه دل‌ ما را به درد میاورد بدون آن که امیدی به بهبودی داشته باشیم. گویا که جوانان بسیاری در اوج غم و اندوه این هجوم سیاهی، جان خود را میگیرند چرا که امیدشان را از دست داده‌اند. ولی‌ آیا اینها همه آن چیزی نیست که دیکتاتور‌ها میخواهند، این نامردان مسلمان نمای قوم وحش که فکر میکنند تا ابد بر مصدر قدرت خواهند بود. در این هجوم اخبار ناراحت کننده، روح و روان ما ایرانیان هر دم بیشتر صدمه میبیند، زخم‌های قدیمی‌ با نگرانی‌های جدید که بدون وقفه اعتماد انسان را به انسانیت و عدالت خدشه دار می‌کند. در این همه اما باید امیدوار بود، باید به تصفیه این روح خشمگین بپردازیم، بلکه وقتی‌ که افق و روشنیی نزدیک شد، ما بتوانیم بدون حس انتقام جویی و اوج آرامش بتوانیم بسازیم، بیافرینیم، بنویسیم، و بکوشیم برای دوباره ساختن. به آن امید و در آن راه.
Share
در دنیای هرمی‌ که ما ایرانیان در آن زندگی‌ می‌کنیم، روابط و قوانین در راس تعیین و تدوین میشوند و بدون نظر خواهی‌ از دیگرانی که از حیطه تصمیم گیری دور نگاه داشته شده‌اند، حقوق مدنی به سادگی‌ و با دلیل خدشه دار میشوند. نمونه‌های این جریان زیاد است. یکی‌ از معضلات میلیون‌ها جوان ایرانی‌ در حال حاضر، قوانین خشک و خشنی است که در چند سال اخیر به اوج خود رسیده اند. ماه رمضان و معضل روزه اجباری یکی‌ از آن همه مواردی است که دیگر دل‌ همه مردم را بدرد آورده است. شلاق‌هایی‌ که بر بدن روزه خواران فرود می‌آیند، بدون شک بر روح و روان مردمی که ۳۲ سال است مورد تحکم قرار گرفته اند گران تمام میشوند. ناامیدی، خشم، تنفر، انتقام جویی، درماندگی، ترس، و حس تهی بودن، همه برخی‌ از آن همه واکنش‌های گوناگونی است که هر روزه خون و رگهای حیاتی این ملت شریف را آلوده و سمّی میکنند. در این آشفته بازار جنگ قدرت در وطن ما، در این چرکینی رنگ روزگار که ظلم و ستم همه جانبه را عریان تر می‌کند، می‌بایست که روحیه مردم را قوی کرد، بخصوص جوانانی که ممکن است پایانی برای این تونل سرد و تاریک نمی‌بینند. باشد که آگاه‌ از عواطف و واکنش‌های خود باشیم تا بلکه در عین سیاهی، امیدواری خود را حافظ باشیم. همدردی ما با آنانی‌ که فقط در آرزوی یک لقمه نان و آرامش هستند حتی در روزهای ماه رمضان.
Share

اینروز‌ها یک فکر مردم را رها نمیکند: چرا از سر مردم دست برنمیدارند؟

قتل و از بین بردن تدریجی‌ عزیزان ما مثل عزت‌الله سحابی و هاله سحابی در این هفته در کنار ناصر حجازی در هفته پیش و تمامی‌ آنان دیگر که به هر دلیلی‌ از بین ما میروند، همه نتیجه مردم آزاری‌ها و دشمنی رژیم ولایت بیخرد در ایران می‌باشد. صحبت‌های قدیمی‌‌ها که میگفتند، فلانی‌ مایه دق (مرگ) است بسیار درست است، در سی‌ و چند سال گذشته دیده‌ایم که این رژیم مردم کش و مردم ستیز حاکم بر جان و مال مردم ایران، چگونه مایه دق و مرگ و میر مردم شده‌اند. بعضی‌‌ها را سر میبرند ( فریدون فرخزاد، داریوش و پروانه فروهر)، بعضی‌‌های دیگر را به چوبه‌های دار میسپرند، زنان بیگناه را با سنگ میکشند، دیگران را در خانه خود حبس می‌کند، رهبران و خردمندان را میدزدند، برخی‌ دیگر را از کار و زندگی و حق بودن آری میکنند تا ایشان خودبخود بیمار شود و یا مجنون، و دست آخر امیدوارند که همه را بدون صدا دق بدهند تا که رژیم بی‌ ولایت بر جا بماند. خدایا، آخر چه گناهی این مردم مرتکب شده‌اند؟ چرا این نااا مردمان دست از سر مردم ما بر نمیدارند؟ کجاست انصاف؟ چه شد فلسفه حق زندگی‌ برای همه؟ به کجا پناه ببریم که از شرّ این مایه‌های دق در آسایش باشیم؟ خدایا کمک کن.

Share
اخبار را روشن کردیم و به غیر از تمامی‌ اخبار غم انگیز روزمره، اینبار دستانی حیرت انگیز شنیدم. داستان “چشم در مقابل چشم” و یا “قصاص.” البته اینگونه برخورد‌های قرون وسطایی در میهن ما بیش از سه قرن است که در حال رویداد است، ولی‌ از آنجا که این باور انتقام گرفتن اینگونه قانونی شده، غمی بزرگ بر من چیره شد و تمام وجودم از شنین این خبر درد گرفت.

گویا داستان از این قرار است که قربانی یک حمله اسید پاشی که منجر به کوری و بدبختی‌های زیاد شده، اکنون این حکم را گرفته (از یک دادگاهی در تهران) که بر صورت مجرم اسید بپاشد. این قربانی در یک مصاحبه رادیویی با بخش فارسی رادیی بی‌بی‌سی با خوشحالی اعلام کرد که بزودی در یک تاریخ مشخص این کار را انجام خواهد داد، یعنی‌ اسید پاشیدن بر صورت مجرم و یا فردی که زمانی‌ خواستگار ایشان بوده. عمل اسید پاشیدن بر صورت این زن به بهانه جواب منفی‌ ایشان به خواستگار دیوانه و یا بیمار انجام میشود. خوب در اینکه این زن جوان، قربانی یک فرهنگ مرد سالار و زن کش شده شکی نیست.

در این که زنان میهن ما قربانی روزمره ظلم و اجحاف مردان هستند و مورد تعرض فکری، جسمی‌، روحی، جانی، جنسی‌، و هویّتی قرار میگیرند باز هم هیچ گونه ابهامی وجود ندارد، چرا که متاسفانه مثال‌های زیادی از همه این موارد جرم و جنایت که زنان قربانیان آن هستند، داریم. زنان ایران سال‌ها است که به دلیل “نه” گفتن و یا “سرپیچی” مورد حمله یک قوم عقب افتاده قرار گرفته‌اند. در این که ظلمی بزرگ در حق این زن شده باز هم هیچ صحبتی‌ نیست. و از طرفی‌ در این که زنان بیشماری در ایران و یا ممالکی چون ایران که در آن زن حق اعتراض ندارد و اسید پاشیدن و یا بی‌ صورت کردن زن، از حقوق مردان کوتاه فکر حساب میشود، هیچ بحثی‌ نیست. ولی‌ آیا ریشه این بیماری اینگونه خشک میشود، با عمل به مثل؟ چگونه ما شب می‌خوابیم وقتی‌ که رفتار‌های بیمارگونه مجرمین را به نام “قساص تکرار می‌کنیم؟ بدون شک اسید پاشی بر صورت زنان ایرانی‌ که خواستار طلاق و یا برخورداری از حقوق اولیه خود بوده‌اند، بحثی‌ است که نیاز به تامل و تعمق دارد.

این زن جوان با جرمی‌ که خواستگار سابق در چند سال پیش مرتکب شده، کور شده و نزدیک به بیست عمل جراحی بر چشم و صورت ایشان انجام شده درجیی که ایشان همچنان بینایی خود را پیدا نکرده است. مطمئن هستیم که رنجی‌ که این زن به خاطر محرومیت اجباری از بینایی و داشتن حق زندگی‌ سالم میکشد و کشیده است، غیر قابل تصور است. ولی‌ پرسش این است که با عملی‌ که دولت بیمار و دادگاه بیمار یک سیستم بیمار مشوّق آن است، چه چیزی عوض خواهد شد.

این بانو به حق گفت که در تمام این سال‌ها تنها درخواست ایشان یک معذرت خواهی‌ و احساس همدردی ساده از طرف خانواده مجرم بوده. در مصاحبه دیگری در همین برنامه، پدر فرد مجرم به روی خط آمد و توضیح داد که خانواده ایشان همیشه مایل به ابراز ندامت بوده‌اند ولی‌ بر طبق اندرز هایی‌، ایشان از هر گونه تماس با فرد قربانی خود داری کرده بودند در صورتی‌ که ایشان پسر خود را خطاکار می‌داند.

ای کاش میستونستم به این زن جوان و قربانی جهالت یا سیاه اندیشی‌ مردانه بگویم، که آن کجا که شما در مورد این بیماری و جرم صحبت کنید و آن کجا که خود دست به کاری مشابه بزنید؟ آن کجا که دست به آموزش و آگاهی‌ دهی‌ بزنید و آن کجا که دوباره قربانی یک سیستم بیمار بشوید؟ آن مرد و تمام مردانی که دست به چنین کار‌های زشت و خشن میزنند، میتواند از راه‌های بسیاری تنبیه شوند.

بخشش، آموزش، خدمت اجباری در آسایشگاه‌های روانی‌ و یا مرکز خدماتی برای زنان، و یا همان زندان. پس دوست عزیز فرق شما که قربانی یک جرم شده‌ای با آن مجرم چیست وقتی‌ خود دست به چنین کاری، این گونه دور از‌شان یک انسان بزنید؟ شما گفتید که در پی‌ انتقام نیستید، ولی‌ آیا این کار غیر از یک انتقام چه میتواند باشد؟ چگونه شما روزی با افتخار میتوانید ادعا کنید که قدمی‌ برای کم کردن و یا از بین بردن جرم و جنایت برداشته اید؟

چگونه اسید پاشیدن در صورت یک مجرم گناهکار و نادان میتواند شما را راضی‌ کند؟

چطور شد که این روحیه انتقام، زجر دادن، و رفتارهای بیمار در جان و روح جامعه ما ایرانیان جا پیدا کرد؟ امید به تولید همدردی بیشتر، بخشش و آرامش.

Poran poregbal

Vancouver, May 11, 2011

Share

انسان‌ها در تمام اعیاد برای خود اسطوره‌هایی‌ داشته و دارند. این اسطوره‌ها نماینده قهرمانی، ایستادگی در مقابل سختی ها، و نوآوری و میهن پرستی‌ در کنار فداکاری برای جامعه خویش میباشند. مبارزه بر علیه ظلم و بی‌عدالتی، شهامت سخن گفتن و یا قلم زدن برای افشای فساد دست گاه‌های حکومتی، همه کار انسان‌های هستند که در نوع خود اسطوره‌های قابل رویت و واقعی‌ جامعه ما هستند. به نظر میاید که ما ایرانیان اسطوره کم نداریم، چرا که شجاعت افراد میهن‌پرست و انساندوستی که در چنگال ظالمان اسیرند و یا از دست ظالمان در فرار هستند، زبانزد همگان است. از طرفی‌، تمامی‌ آنان که قدم در راه بهتر کردن شرایط دیگران میکنند و یا از منافع خود می‌گذارند که طرفداری از حق کنند، همه انسان‌هایی‌ هستند که با وجود شرایطی که در آن به سر میبرند، بهترین خود را به عرضه می‌گذارند.

ولی‌ در شرایطی که ما ایرانیان، در یک شکل عمومی دچار بحران‌های مختلف فردی، خانوادگی، روحی، قمی، فرهنگی‌، ملی‌، و حتی در سطح بین المللی هستیم، گاهی راهی‌ برای قدر دانی‌ از این اسطوره‌ها را در زمان زنده بودنشان نداریم. ناصر حجازی یکی‌ از همین اسطوره‌های معاصر است ولی‌ چقدر غم انگیز است ایشان در طول حیات خود امکانات بهتری برای ادامه خدمات خود نداشت. در زمانی‌ که ما ایرانیان به دنبال گم شده‌های خود میگردیم، از دست دادن اسطوره‌های میهن سخت میشود، ولی‌ چه بسا که سخن از انسان بودن این عزیزان تبلیغی باشد برای اشاعه جوانمردی، اخلاق اجتماعی، و درستکاری که دیرزمانی‌ است که در غبار بی‌عدالتی و نابسامانی اجتماعی گم شده است.

Share

نوروز همیشه پیروز از راه می‌رسد تا که پیام قدیمی‌ ولی‌ همیشه آشنای خود را به ما برساند. نوروز دوباره به دیدار ما میاید به این امید که دلهای خشکیده و سرما خورده از سرمای زمستان را مرهمی بخشد. این نوروز همیشه پیروز در راه است در جایی که دلهای بسیاری در ماتم نشسته و ظلم فرو خورده شده، فرصت دمی سالم را از بسیاری گرفته است. ولی‌ باید به یاد آوریم که نوروز فرا می‌رسد و باور سالم را با خود به ارمغان میاورد که تغییر ممکن و حتمی است. این چرخش زمین که با بهار آغاز میشود، با زندگی‌ روز مره ما ایرانیان دوباره همخون میشود، و در هر لحظه معنی‌ هستی‌ و پیام نوروز را در گوش روح و جسم ما پخش می‌کند، چرا که نوروز خود تبلور امید و هستی‌ است.

جالب این است که نوروز همیشه بر سرما و تاریکی‌ غلبه می‌کند و این نبرد به پیروزی بهار و زیبایی میانجامد. نوروز نشانه تغییر مثبت و شکست کهنگی می‌باشد. نوروز به گرمای زمین و گرمایی دل‌‌های ما میانجامد و این همه خود امید دگرگونی و امکان تغییر را با خود به همراه می‌آورد. شگفتی آور این است که، این چرخش زمین و تغییر آهستهٔ و پیوسته هزاران سال است که زمزمه حرکت، نوآوری، و امید را در دل‌ مردمان پاک ایران زمین زنده می‌کند.

نوروز همیشه محلی از همصحبتی، همدردی، همکاری، دید و بازدید، و هماهنگی‌ بوده. این همایش انسان و طبیعت که با سرخی آتش، با سبزی سبزه، با نو شدن زمین، با بوی سنبل، و با پدیدار شدن گًل از درون زمین سرد، همیشه بوی آشنای زندگی‌، امید، و هستی‌ را با خود به ارمغان آورده. امید که دوباره بوی خوش بهار و لطافت طبیعت دلهایمان را گرم و سرسبز کند. نوروز همگی‌ سبز و پر حرارت.

Share

تماشای صحنه‌های کتک خوردن مردم شریف ایران دردی عمیق در روح و روان ما که فقط ناظرانی منفعل هستیم بوجود میاورد، حال چگونه میتونیم پا در کفش این بیشمار خانواده‌های داغدار، فرزند در زندان داده، جوان باتوم خورده، و مورد هتک حرمت قرار گرفته شده، بگذاریم و کمی‌ حس همدردی و همیاری خود را در کمک و حمایت به این ملت ارائه دهیم؟ به نظر می‌رسد که همه دچار وهم و نگرانی‌ سلامت عزیزان خود در ایران هستند. از همه بیشتر نگرانی مشترک همه تشدید وضعیت رعب و وحشت در ایران است که بدون شک به نفع هیچ کس نیست.

جای دارد که پرسش کنیم حس همدردی کجا رفته، اینها که هستند که اینگونه خون جوانان و مردم ما را در شیشه میکنند و هر روز با دروغ و حیله دردی بر همه انبوه داغ خانواده‌های ایرانی‌ میفزایند। آخر وحشی‌ترین حیوان‌های جنگل وحش رحم و مروّت دارند، چگونه میتونیم ذره‌ای از این رفتار‌های غیر قابل باور را درک کنیم, آخر مردم ما چه گناهی کرده اند که اینچنین مورد تهاجم واقع شوند؟

چگونه میشود تحمل کرد که دختران و پسران ایرانی‌ ما در خیابان‌ها کتک بخورند، زیر ضربان چکمه‌های این از خدا بیخبران له‌ شوند و اینگونه مقام انسان تقلیل یابد؟

در دنیای غرب سلامت یک جامعه و انسان‌ها را در ارتباط با شرایط اجتماعی ایشان تعریف میکنند. واقعاً الان سلامت روح و روان یک ملت زیر ضربات فیزیکی و مداوم مامورین دولتی را چگونه میشود ارزیابی کرد؟ هر چه که هست تماشای این فجایع برای هیچ انسانی‌ که دلی‌ در سینه دارد نباید آسان باشد و‌ای کاش که حس همدردی را در جوامع بشری بیش از همیشه تقویت کنیم.ای کاش که دل‌‌های بیشتری در همدردی با مردم ایران بتپد و راه نجاتی باشد از این وضعیت اسفناک.

Share

در پی‌ اتفاقاتی که در دنیای عرب می‌افتاد، همواره می‌بایست نیاز‌های انسانی و واضح این مردم را مورد توجه قرار داد. نیاز داشتن یک زندگی‌ شایسته و در خور مقام انسان، که از مهم ‌ترین مبانی هستی‌ و بودن است. پس از آن نیاز می‌بایست به داشتن حق بیان و حق انتخاب اشاره کرد که در ارتباط تنگاتنگ و پیچیده با سلامت روح و روان انسان درجه بندی میشود. و از دید همه روانشناسان و متخصصین امور تربیتی، جوامعی و خانواده‌هایی‌ و افرادی سالم زندگی‌ میکنند که بتوانند، روابط سالم و صلح آمیزی با دیگری برقرار کنند. و در این مسیر است که شخصیت سالم کودک انسان و انسان رو به رشد رقم می‌خورد.

اکنون که مردم درخواست داشتن حق انسان بودن و زندگی‌ شایسته دارند، باید دانست که این نیاز‌ها قبل از آن که سیاسی باشند، نیاز طبیعی انسان برای تداوم و دوری کردن از رفتار‌های ناهنجار است.

این نیاز‌ها قبل از آن که دلیل براندازی این یا آن سیستم تلقی‌ شوند، اعلام وجود مردمی است که سالیان سال نادیده انگاشته شده‌اند. انسان امروز در پی‌ یافتن گره و داشتن تعلق به جامعه جهانی‌ می‌باشد و هیچ کس و هیچ قدرتی‌ نمی‌تواند این مردم را به داخل جعبه‌های سیاه استبداد و سکوت برگرداند.

بدون شک همدردی با مردم مصر فقط از یک راه میسر است، از راه تائید کردن و حمایت از حق مردم برای داشتن زندگی‌ بهتر. در این راه می‌بایست حق مردم شریف ایران و دیگر مناطق تحت سلطه مستبدان را نیز به رسمیت شناخت.

Share

آیا از شنیدن برخی‌ سخنان خشن، بیمعنی، غیر ضروری، منفی‌، و قدرتمدارنه خسته نمیشویم؟ آیا از شوخی‌ برخی‌ دوستان که کلمات خشن، کوچک کننده، تهدید آمیز را در مکالمه روزمره خود بکار میبرند خسته نشده اید؟ البته که این تعارض در حرف زدن و استفاده از کلمات خشن به گونه‌ای با کلام روز مره ما آمیخته شده. میپرسید کدامین جوکهاو کدامین شوخی‌ ها اینچنین هستند؟ البته که فرهنگ شوخی‌ کردن ما ایرانیان بسیار پیچیده و سنگین است و نوع شوخی‌‌ها میتواند از جمله طبقاتی، سیاسی، اجتماعی، فردی، خانوادگی، جسمی‌، روحی، و یا قومی - ملیتی باشد. ولی‌ از همه مهمتر اینکه مضامین شوخی‌‌های ما ربط به کشتن، خوردن دیگری ، تکه کردن دیگری، از بین بردن دیگری، از کار انداختن دیگری، آبروی دیگری را بردن و یا بسیاری دیگر ازمواردی که با جان، ناموس، حیثیت، و مقام دیگری ارتباط پیدا می‌کند. واقعا چرا ما این قدر خشن و بی‌ احساس شده ایم، حتی در قالب شوخی‌؟ چطور است که چند تا از عبارات مورد استفاده هر روزی برخی‌ از ما را که در قالب جوک و به منظور نشان دادن نزدیکی‌ خود با دیگری ر ا خاطر نشان شویم. در واقعاً این گونه صحبت کردن

در دنیای آرام غرب به عنوان تهدید و ترور فردی یاد میشود . برای نمونه، جمله یا عبارت تهدید آمیز: “میکشمت،تکه تکه ت می‌کنم، همین جا میدم سرت را ببرن،و یا بسیاری دیگر از اینگونه صحبت‌هایی‌ که نامردان زور، قتل، جرم، و جنایت به ما یاد داده‌اند و ما به راحتی‌ این سخنان را در نه تنها داخل فرهنگ روزمره کرده ایم بلکه نشانه محبت و نزدیکی‌ به فرد مخاطب میدانیم

گاهی‌ قسم‌های جانی، ناموسی در حد کفن کردن دیگری و یا سر خاک دیگری رفتن؛ چگونه است که درستی کار خود را با کفن کردن دیگری میتونیم اثبات کنیم؟ آیا واقعا حد و مرز صحبت کردن و ارتباط برقرار کردن را با دیگری گم نکرده ایم. چه نیازی داریم که اینگونه صحبت کنیم؟

در کمال تاسف،گوینده این کلمات هولناک و جملات سنگین هرگز مسئولیتی در قبال پخش کردن و اشاعه دادن این جوک‌های بیمزه را را حس نمیکند چرا که ما به عنوان شنونده اعتراضی نمی‌کنیم. این صحبت‌ها را می‌شنویم و حالمان بد میشود بدون اینکه به گوینده متذکر شویم که این گونه سخن گفتن در مرام ما و شایسته نام انسان و کسی‌ که زندگی‌ را ارزش می‌گذرد نیست

البته که فرهنگ قربانی کردن دیگری مثل همان قربانی کردن گوسفند برای رضای خداوند، در فکر و روح و روان ما ریشه دوانده، ولی‌ آیا ما انتخاب می‌کنیم که اینچنین از ذات فرهنگی‌ خود که پاکی‌، درستی‌، نیکی‌ در سخن، کردار، رفتار، گفتار را شامل میشود، دور شویم؟ اطمینان دارم که همه ما مایل هستیم که از ذات فرهنگی‌ خود دفاع کنیم و آن را نگهبان باشیم. ما با دیگری میتونیم نزدیک تر و مهربان تر باشیم وقتی‌ که از شوخی‌‌های سالم با کلام مثبت و امیدوار کننده، استفاده کنیم

شاد باشید

Share

در تمامی‌ اعیاد پرسش انسان‌های فرهیخته این بوده که چگونه افرادی یا گروهی از مردم باورهایشان متعصب، خشک، خشن، و حتی ضدّ انسانی‌ میشود؟ چگونه هیتلر توانست آن همه تنفر بر ضدّ قوم یهود بوجود آورد؟ چگونه همه تعصبات مذهبی‌ و عقیدتی‌ اینگونه برخی‌ را به سوی پیروی کورکورانه و کشتار دیگران می‌کشاند؟ چگونه تجربه این یا هم مذهب، فکر،باور، عقیده، میتواند انسان‌ها را به یکسو نگری و برحق بودن دعوت کند؟ چگونه جمهوری اسلامی انسان‌هایی‌ را دارد که چشم در میاورند یا دست میبرند و یا شکنجه میدهند؟ چگونه این سیستم فکری افرادی را به خیابان‌ها میفرستد که مردم در با چاقو و قمه بزنند، تکه پاره کنند و یا به چوبه اعدام بکشند؟ چگونه آن افرادی که در اعدام ها، شکنجه ها، و کشتار مردم ایران دست دارند، میتوانند شب راحت بخوابند؟ البته که باورهای متعصب، خشک، و خسن این افراد عامل حرکتی‌ ایشان حتی در این راه‌های غیر انسانی‌ میشود.

پرسش اینجاست که ایشان چگونه به این راه کشیده شده‌اند؟ چگونه این باورها افراد را به این رفتار‌ها سوق میدهد؟

باید بدانیم که انسان همواره به دنبال یافتن حس تعلق و حس امینت داشتن گروهی است

سیستم‌های سفت و سخت باوری، آنهایی که فکر میکنند که حقیقت مطلق را یافته‌ند و دیگران هم باید از آن پیروی کنند، در دید باوری انسان به اصطلاح یک ساختمان تمیز و مجسم متشکل شده از دلیل برای همه مسائل انسان میسازند که در آن حس تعلق خشک و ساکن، یک امنیت ظاهری برای فرد بوجود میاورد

در ذهن و مغز یک انسان متعصب، کسی‌ که فکر می‌کند که خود بر حق و دیگران بدون حق هستند، نداشتن تعلق به این چهار چوب‌های تمیز و از پیش آماده شده احساس ترس، تنهائی، کم بودن، گناه، و شرمساری بوجود می‌آورد. این عواطف و احساسات البته که درونی‌ هستند و فرد نیازی به بیان و یا حتی آگاهی‌ از این دنیای متزلزل درون خود ندارد، چرا که حقیقت مطلق برای ایشان طریقی دیگر پیش بینی‌ و طراحی کرده است. اینجاست که این باورهای خشک به انسان حس تعلق ولی‌ به قیمت ترس و احساس شدید گناه از پیروی نکردن را میفروشد. منطق، خرد، آگاهی‌، بحث، جستجو، پرسش، و علم همه تبدیل به کفر یعنی‌ عواملی بر ضدّ آن حقیقت مطلق میشوند بگنه‌ای که تعصب بیمار گونه و وسواس روانی‌ شدید به آن حقیقت مطلق سلامتی‌ روح و روان انسان را که یک بعدی شده از بین میبرد

اینجاست که بحث سلامت روانی‌ افراد متعصب و مطلق گرا پیش میاید. این افراد به شکل بیمار گونه‌ای خود و دیگران را قضاوت می‌کند، در این قضاوت ایشان فرد دیگر را که با ایشان همسان نیست گناهکار، کافر، و خطا کار می‌بیند و چون خود بر حق است، ایشان وظیفه اصلاح دیگری را بر عهده می‌گیرد. عدم قانونمندی و نبود جو احترام به دیگری در این دنیای تاریک حقیقت مطلق، فرد مطلق گرا را که دچار وهم و تخیل بیمارگونه، وسواسی، و خود گردان شده، به سوی پیروی از حرف حق و مطلق که آخرین فرمان است میبرد، و همانا که ما همین وضعیتی را داریم که اکنون در وطن ملاحظه می‌کنیم. این افراد نیاز به درمان احساسی‌، رفتاری، و فکری دارند و چه بسا که نیاز فراوان به همدردی، چرا که فقط بیماری شدید روحی عامل خشم، جرم، و جنایتی است که ما سی‌ سال است شاهد آن در وطن در بند خود هستیم. البته که حساب عاملین قدرت خواه را که تعصب‌های خشک مذهبی‌ را بوجود میاورند که خود سودجویی کنند، را جدا میدانیم. صحبت بر این است که تعصب بیماری و خشونت میافریند. انسان سالم نیازی به تعصب و خشونت ندارد و این فرد همواره باور دارد که راه برای تعلق اجتماعی از راه سازندگی و کمک به دیگران وجود دارد.

Share