Author Archive

مقاله ارسال شده از تهران


واقعيت تلخ کودک آزاری و نقض حقوق کودکان يک پديده فرا گير در سراسر جهان است. علی رغم
تلاشهای   سازمانهای  جهانی  دفاع از حقوق کودک .هنوز در گوشه و کنار کشورهای مختلف

حقوق کودکان نقض شده و پس از مدتی به فراموشی سپرده می شود

کودکان ساکن در ایران نیز ازز این قاعده مستثنی نیستند.یکی از عمده ترین آزارهای کودکان ازدواجهای

زود هنگامی است که اصولا در قشرهای فقیر و یا ساکنان روستاها انجام میگیرد

بر اساس کنوانسیونهای جهانی تمام افراد زیر 18 سال کودک محسوب میشوند و از سویی دیگر براساس تعهدی كه دولت به كنوانسيون‌های بين‌ا‌لملل داده است اين تعريف در کشور ما نیز  وجود دارد كه كودك شامل كليه افراد تابعه‌ای است كه در فاصله سنی بين صفر تا ۱۸ سالگی قرار دارند کودک هستند. 

و همچنین از نظر فقهی و شرعی در جمهوری اسلامی ایران  افراد صغیر  در بین دختران زیر 9سال و در بین پسران در زیر 14 سال قرار میگیرند و در کانونهای خانوادگی بسته  وسنتی  فرزندان دختر را پس از 9 سالگی بالغ و آماده ازدواج می داننداما آمادگی ازدواج در پسران اصولا بعد از 20 سالگی می باشدو همین موضوع ، در درون خود از يك مسئله ديگر تحت عنوان تمايز جنسيتی نيز رنج می‌برد. به گونه‌ای كه تعداد «مادران كودك» با ۵/۶ برابر فزونی نسبت به «پدران كودك» گويای اين مهم است كه دختران خردسال و كودك واقع در سنين ۱۸ـ۱۰ سالگی عمدتاً با ۸۵ درصد همسر مردانی شده‌اند كه در سنين بالای ۱۸ سال قرار دارند و فقط ۱۵ درصد از اين قشر كودكان با كودكان هم سن و سال و يا هم نسل خود ازدواج كرده‌اند.

در حواشی شهرها و روستاها و در خانوادهایی که از نظر اجتماعی و اقتصادی بسیار فقیر هستند این موضوع به وضوح قابل مشاهده است

خدیجه_پ زن 18 ساله ای که  کودکی سه ساله دارد و در یکی از محله های  حاشیه نشین اهوازساکن است

می گوید:7 سال پیش  ازدواج کردم.با همسرم 12 سال  فاصله سنی دارم وزمانی که با او ازدواج کردم

او سرباز بود و من  باید به کلاس پنجم می رفتم که پس از ازدواج ، هنگامی که مدرسه متوجه شدند من ازدواج کرده ام از ادامه تحصیلم جلوگیری کردند ، میگفتند قانون این طور میگوید.

او در خصوص زندگی قبل از ازدواجش گفت:من در یکی از روستا های فقیر نشین به دنیا امدم . مادرم در کودکی و هنگامی که 3 ساله بودم مرد و چون  خانواده فقیر و پر جمعیتی داشتم پدرم مرا به زن و شوهر پیری سپرد.

خدیجه در ادامه گفت :وقتی 9 ساله شدم ناپدر ایم که بسیار مهربان بود مرد و همسرش نیز میخواست ازدواج کند.

به همین جهت مرا شوهر داد او در خصوص وضعیت درسی اش گفت:خیلی دوس داشتم  اما نشد و در حالیکه بغض کرده بود  از من خداحافظی کرد

در کوچه پس کوچه های  کوره های   شهر  نفت خیز  ماهشهر  که در جنوب غربی  اهواز  قرار دارد  پر از  مادران نوجوانی است که  به گمان هیچ بیننده ای نمی رسد که آین دختران   کوچک  فرزندی داشته باشد

نسرین _س ) 16 ساله که دختر بچه  3 ساله اش را به کلینیکی در خانی آباد آورده بود  در صورتش هنوز گرد کودکی بود ابتدا از  گفتگو با من  راضی نبود می گفت :همسرش اگر بداند غوغا میکند

اما پس از مدتی راضی شد  نسرین  می گوید ازدواج  زود هنگام  در خانواده   ما رسم است .  می دانیم که باید زود ازدواج  کنیم  وی که فرزند  یک خانواده  8 نفره  است  می گوید  ما سه خواهر بودیم که هر سه

 تا کلاس پنجم ابتدایی درس خواندیم   و می دانستیم  که بعد از آن باید ازدواج  کنیم

 او در خصوص  وضعیت  و زمان ازدواجش می گوید: همسرم   پسر عمویم است  در طایفه ما  ااکثر  دختر و پسر عمو ها  با هم ازدواج  می کنند  اینجا   ما را از کودکی نامزد می کنند و ما  باید به  هم علاقمند شویم

 وی در ادامه افزود :زندگی عشیرهای برای ما  تصمیم می گیرد . ما برای زندگیمان تصمیم نمی گیریم

 شاهین  ملوکی   یکی دیگر از اهالی همین  منطقه  می گوید: خودمان هم می دانیم  به کودکانمان ظلم می کنیم

 اما این رسم است .عشیره  به ما می گوید چه کنیم  وی که پسر 4 ساله اش را از هم اکنون نامزد دخختر عمویش کرده  می گوید :این سنت از دیرین با ما بوده و ما نمی توانیم  انرا تغییر دهیم او در حالی این سخن را می گوید که  پسر  کوچک 4 ساله اش  کمی انطرف تر  در حال بازی است و نمی داند  که ازدواج کرده و

نامش بر روی نام دیگری است  و زندگی همانی است که دیگران برایش انتخاب کرده اند

 عدم توانايی جسمی ، روحی و همچنين عدم آمادگی آموزشی و‌تربيتی كودكان برای پذيرش مسئوليت اجتماعی و اقتصا دی بزرگ و سنگينی همچون همسری (اعم از زن يا شوهر) ، پدری و مادری ، ‌نه تنها منجر به آسيب‌پذيری و عدم ماندگاری آنان در اين نقشهای اجتماعی گرديده ، بلكه سبب سستی بنيان‌های خانواده ، وقوع تجربه تلخ اجتماعی ، آسيب پديری جسمی و روحی فرد كودك و در نهايت محروميت‌های اجتماعی و اقتصادی حاصل از این ازدواج خواهد شد

    فقر یکی دیگر از عوامل ازدواج های زود رس  در این منا طق  می باشد . علارغم   نفت خیز بودن  این  قسمت از کشور  ساکنان  آن بسیار فقیر هستند  رضا  حمیذی  که از این مسئله  بسیار ناراحت  است می گوید : من در خا نواده  بسیار فقیری به دنیا آمدم  و از سن  5 سالگی  کار میکردم به همین جهت نتوانستم درس بخوانم او در ادامه می گوید  هنگامی که 16 ساله شدم   پدرم گفت یکی از اقوام ثروتمندمان  در شرکت پتروشیمی  برایم کار پیدا کرده به شرط آن که با دختر ش که از نظر ذهنی عقب ما نده بود ازدواج کنم  در حالیکه دخترش 15 سال از من بزرگتر بود ومن به خاطر خا نواده ام مجبور شدم رضا فقر را مهمترین عامل این ازدواج ها عنوان کرد و گفت هم اکنون با داشتن   یک بچه دیگر نمی توانم کاری بکنم تنها امیدم بزرگ شدن این بچه است

  اکرم _اکیاش   دختر بچه  10 ساله ای که  3 روز از ازدواجش می گذرد و  هراس از ادامه این زندگی در چشمانش  موج می زند   می گوید : من از او می ترسم .شبها مرا می زند اما من نمی خواهم پیش او بخوابم

از او می ترسم  همسر  اکرم طبق گفته مادر اکرم 55 ساله است و  اکرم را در ازای بدهکاری اش برداشته است .

مادر اکرم در حالیکه  گریه می کند  می گوید هروقت که اشکهای کودکم را می بینم دلم می خواهد بمیرم اما چه کنم کاری از دستم نمی آید

 م_الف دختری که در   حال تمیز کردن  راهروی یکی از رستوران های  اهواز   بود  گفت : 2 سال پیش ازدواج کردهو هم اکنون 14 ساله است وی که همسرش را به علت بیماری 6 ماه بعد از ازدواج از دست داده می گوید :همسرم 60 ساله بود  و در ازای دادن یک پراید به پدرم مرا از او خرید   همسرم بیمار بود  و من باید از او نگهداری میکردم

 او در ادامه گفت  اما پس از 6 ما ه مرد و فرزندانش گفتند من او را کشتم و مرا از ارث محروم کردن

روستایی  که در آن زندگی می کردم  بسیار کوچک بود و  هر کسی از راه می رسید چیزی می گفت

 تصمیم گرفتم  آنجا را تر ک کنم و به شهر آمدم تا کار کنم   اما عواقب آنی این ازدواج ها  باعث بروز مشکلاتی می شوند   

عواقب آنی  این ازدواج ها :

محقق  آقای ناصر شریفی

:

 ازدواج زود هنگام كودكان بويژه دختر بچه‌ها مانع از شكوفايی شخصيت فردی و اجتماعی مستقل آنان شده و با وقوع افت تحصيلی و سپس‌ترك تحصيل آنان ، بنيان بسياری از “خانواده‌های كودك “ يا «‌مادران كودك» از نظر آموزشی و‌تربيتی بسيار ضعيف و ناكارآمد می‌گردد. 

عدم آمادگی جسمانی كودكان بويژه كودكان واقع در سنين ۱۰ تا ۱۵ سالگی از يكسو و عدم آمادگی روانی وآموزشی كودكان در پذيرش خواسته يا ناخواسته و آگاهانه يا ناآگاهانه همسر بخصوص پذيرش مردان بزرگسال يا جوان از سوی دختران واقع در سن كودكی از سوی ديگر زمينه وقوع بسياری از آسيب پذيری‌های جسمی و روانی آنان را فراهم می‌سازد. شيوع بيماريهای جسمی و صدماتی وارده بر اندام تناسلی دختران كم سن و گاه اعمال جراحی‌های‌ترميمی از بعد جسمی و شيوع مشكلات روانشناختی از قبيل‌ترس از مقاربت جنسی ، اختلال در رفتار جنسی ، دير هنگام يا زود هنگام شدن بيداری جنسی از بعد روانی و عدم رعايت بهداشت فردی در رفتار و عمل جنسی و آموزش و پرورش لازم كودكان در قبول مسئوليت همسری ، پدری و بويژه «مادری» از بعدی ديگر آسيب پذيری «خانواده‌های كودك» و يا «همسران كودك» را دوچندان می‌سازد.

 اما  برخی  از عواقب ازدواج کودکان که در آینده ظاهر میشوند :

از بين كل كودكان واقع در سن كودكی ۱۹ـ۱۰ سال قريب بيش از ۵ درصد يا بيش ا ز۹۰۰ هزار نفر حداقل يكبار ازدواج كرده‌اند. در اين ميان بر اساس آمار سرشماری سال ۱۳۷۵ قريب ۱۸ درصد فقط در سال پيش گفته دستخوش بی‌همسری گرديده و به عبارتی ازدواج آنان با شكست مواجه شده است. از سوی ديگر از بين كودكان بی‌همسر (۲۱ هزار نفر) ۵۳ درصد بر اثر فوت همسر و ۴۷ درصد بر اثر طلاق ، همسر خود را از دست داده‌اند. 

از بين كل بی‌همسران بر اثر فوت همسر ۶۰ درصد شامل زنان و ۴۰ درصد شامل مردان می‌باشد كه بيانگر آسيب پذيری بيشتر مردان در حوادث و سوانح منجر به مرگ و مير ، بزرگسالی همسران بسياری از كودكان دختر ، ماندگاری بيشتر زنان در بی‌همسری و ازدواج و همسر گزينی مجدد مردان بی‌همسر از گروههای سنی ديگر و دختران ازدواج نكرده و برخی از عوامل و پيامدهای آسيب شناختی ديگری است كه حاصل وقوع چنين پديده‌ای است. آسيب شناسی فردی و اجتماعی پديده بی‌همسری كودكان و وقوع پديده‌های «كودكان مطلقه» از ابعاد مختلفی برخوردار است. عدم انتخاب مجدد «كودكان مطلقه» يا زن ـ كودكان بی‌همسر به دليل از دست دادن منزلت و مزيت نسبی آنان در مقايسه با ساير دوشيزگان همسال يا سنين بالاتر كه عمدتاً ناشی از اهميت پديده «بكارت» يا دوشيزگی در بين فقط دختران (و نه پسران) می‌باشد منجر به تداوم طول دوره بی‌همسری آنان می‌گردد. اين واقعه گاه نه از روی ميل و اراده كه اغلب بصورت ناخواسته به «كودكان مطلقه» تحميل می‌گردد. اهميت اين آسيب پذيری خاصه از آن روی است كه مرد ـ‌ كودكان بی‌همسر يا مردان بی‌همسر جوانسال نيز در همسر گزينی مجدد رغبتی به انتخاب همسر از بين زنان بی‌همسر نشان نداده و به انتخاب همسر از بين ساير دوشيزگان می‌پردازد. 

با چنين اوصافی كودكان مطلقه پس از مدتی در صورت «بخت ياری» در بهترين حالت به همسری مردان بزرگسال با فاصله سنی بسيار و يا ازدواج با مردان همسردار به عنوان «هوو» در می‌آيند. در چنين وضعيتی حس «ترحم» و حمايت پذيری ، كودكان مطلقه را تا آنجا كه ممكن است به تمكين سوق داده و به دليل فقدان امنيت فردی ،‌اجتماعی و اقتصادی بی‌همسری برای زنان، شرايط سخت و نامطلوب پيش گفته را می‌پذيرند. پديده «هوو» شدن خود قصه و داستان ديگری است كه مجال ديگری نيز می‌طلبد وليكن برای كودكان مطلقه، آغاز استثمار جنسی ، بيگاری و ايفای نقش يدكی و پر تنشی است كه در تعامل با زن / همسر ديگر شوهر جديد و فرزندان آن ، كودك – زن مطلقه و كودكان بعدی او را محاصره می‌كند.

از سوی ديگر ، در كنار فضای نامطلوب و غير اخلاقی حاكم بر جامعه در تعقيب و تجاوز به امنيت جسمی ، فردی و اجتماعی اين قشر كه قبل از عرضه ناشی از تقاضای اعلام شده رسمی و غيررسمی مردان مجرد يا متأهل جامعه ايران امروز می‌باشد ، زمينه تن فروشی و ارتباط جنسی نامشروع و غيررسمی از نظر اجتماعی اين قشر ايجاد می‌گردد.

چاره چیست ؟ 

جامعه ايران امروز در مسائل فراوانی  كه كودكان او به عنوان نسل آتی اين مرز و بوم را محاصره كرده است ، از چنان آسيبهای اجتماعی و روانی رنج می‌برد كه بخشی بزرگی از آنها محصول بی‌تدبيری بزرگسالانی است كه هر چند روزگاری خود قربانی همان مسائل در دوران طفوليت و كودكی خود بوده‌اند ، وليكن امروزه می‌بايست با يك عزم ملی و نه فقط  با اتكای مديريت دولتی در امور فرهنگی و اجتماعی ، بلكه با راهبری روشنفكران و انديشمندان متعهد جامعه و اهتمام پدران و مادران بزرگسال ، زمينه گسست حلقه شوم و دور باطل فقر و آسيب پذيری را با رهايی كودكان از چنبره تصميم گيری‌های نادرست بزرگسالان كم تدبير و بد پندار فراهم سازد. 

 با تشکر فراوان

یلدا _صدر(آرزو ب)

Share

داستان مرد دو شخصیتی
چند سال پیش، در دفتر کار مشاوره خود بودم که دیدم در باز شد و مردی قد بلند با چهره‌ای در هم  وارد سالن شد.   در اولین جمله ایشان توضیح داد که بدون وقت قبلی‌ آمده و نیاز دارد که با کسی‌ صحبت کند.  افسرد‌گی و سردرگمی  را میشد در صورت و حالت ایستادن ایشان دید. در فرصت بعدی ایشان پرسید که آیا تا بحال با کسی‌ که دو شخصیتی باشد کار کرده بودم.  لهجه غلیظ ایشان در زبان انگلیسی‌ همراه با تن صدای پایین، مرا بر آن داشت که با دقت گوش کنم.  با دیدن کمر خمّ شده و صورت رنگ پریده ایشان دریافتم که این فرد در لحاظت بسیار بحرانی بسر میبرد.  میشد حدس زد که این مرد حدود پنجاه سال سنّ را داشته باشد.   توضیح داد که بیشتر از سی‌ سال بوده که ایشان با فرد دیگری در وجود خود زندگی‌ می‌کرده ولی‌ حدود پنج سال پیش توانسته بود که آن فرد را از وجود خود بیرون کند.  در حین حرف زدن مرد به آرامی اشک می‌ریخت و تن صدایش همچنان پایین تر میرفت.   پس از چند جمله، دوباره مرد پرسید که آیا من در مورد افراد چند شخصیتی اطلاعاتی‌ داشتم.  در پاسخ به پرسش ایشان  همراه با نشان دادن یک صندلی، به آرامی به ایشان گفتم که نه من هرگز شانس کار مشاوره درمانی را  با افراد چند شخصیتی نداشته‌ام،  ولی‌ مایل هستم که در این مورد یاد بگیرم.  به نظر آمد که این مرد از شنیدن این پاسخ کمی‌ احساس اعتماد کرد و در حال زمزمه بیان کرد که هیچ کس داستان ایشان را باور نمیکند.  در آن زمان نمی‌د‌انستم که آیا واقعا می‌توانستم کمکی‌ به این فرد برسانم و باز هم هیچ آگاهی‌ نداشتم که در دو سال پس از این ملاقات، این فرد یکی‌ از پیگیر‌ترین مرجویین جلسات مشاوره من خواهد بود. 



 آن روز گذشت و این فرد هفته پس از هفته در روزی مشخص و سر ساعتی‌ همیشگی‌ به جلسات مشاوره میامد. 

حتی گاهی یک روز قبل از روز ملاقات، این مرد سری به کلینیک میزد و با چرخش و بررتسی اوضاع بدون کلامی‌ از در خارج میشد، گویا که ایشان نیاز داشت که مطمئن شود که ما هنوز سر جای خود هستیم و در کلینیک هنوز باز است. به نظر میامد که این فرد هر لحظه منتظر بود که از طرف ما جواب منفی‌ بشنود چرا که در گذشته در‌های بسیاری به روی این مرد بسته شده بود، گویا که این مرد عادت داشت که ترد شود و تنها بماند.  ولی‌ ما بر طبق روال کار خود در کللینیک کار میکردیم و من مطمئن بودم که 
این فرد در رنج و درد روحی شدیدی بسر میبرد

داستان زندگی‌ این فرد با هر آنچه که شنیده بودم فرق میکرد و ماه‌ها کشید که من داستان کلی‌ را متوجه شوم.  در تمام این ساعت‌ها سعی‌ می‌کردم که بیشتر گوش کنم و کمتر سخن بگویم چرا که این مرد بیشتر نیاز داشت حرف بزند تا گوش کند.  داستان زندگی‌ این مرد، مرا بر انگیخت که در مورد این بیماری و یا پدیده چند شخصیتی بودن مطالعه و تحقیق کنم.  شاید که بیشتر در مورد این پدیده در فیلم‌ها دیده بودم و یا در شکل عادی افرادی را دیده بودم که امروز یک گونه صحبت میکنند و فردا به گونه‌ای دیگر.  شاید آگاهی‌ به این امر که این افراد که با چند شخصیت در یک وجود زندگی‌ میکنند و در اطراف ما هستند، کمی‌ دور از ذهن برایم میامد

چیزی که مشخص است و طبق تمام تحقیقات بحران‌های روحی دوران کودکی مثل اذیت و آزار های شدید ارتباط مستقیم با رشد یک یا چند شخصیت دیگر در یک وجود دارد.  این مرد تعریف کرد که در سنّ ده سالگی مورد تجاوز جنسی‌ و آزار فیزیکی طولانی مدت قرار می‌گرفت.  در آن دورانی که این دست زدن‌ها به یک پسیر بچه ده – یازده ساله در حال اتفاق افتادن بود، این کودک برای خود مشغول به ساختن و پرداختن یک وجود قوی تری در فکر و دنیای درون خود میشود.  آن وجود قوی تر میتواند درد و عذاب تجاوز‌ها ی جنسی‌ و روحی را تحمل کند تا فرصتی مناسب برای گریزبیابد.  در تمامی‌ ساعتی‌ که مرد به جلسه مشاوره میامد، ایشان به روشنی می‌توانست به یاد بیاورد آن لحظه‌ای را که  از آن پس، فرد دیگری آن هم پسر هم‌سن ولی‌ بسیار 
قوی تر جسم و روح و روان ایشان را احاطه می‌کند


این وجود قوی تر در قالب پسر بچه‌ای با نام و روحیات بسیار متفاوت، وارد وجود این کودک آسیب دیده میشود و جرات می‌کند که از دست اذیت و آزار جنسی‌ به دست فردی غریبه که همسایه خانه به خانه والدین ایشان بود بگریزد.  از آن پس، این کودک آسیب دیده تحت فرمان این پسر قوی تر و جسور قرار می‌گیرد که استفاده از خشونت، دزدی، استفاده از مواد مخدر، و زندگی‌ در کوچه پس کوچه‌های تاریک به زندگی‌ جدید خود با استفاده از رفتار‌های مخرب و بیمار گونه ادامه میدهد.  در مواردی که این کودک دو شخصیتی با نام خود و در وجود خود حرکت می‌کند، تنهایی، بهت و ناباوری باعث میشود که نه تنها دوستی‌ در محیط‌های تحصیلی‌ پیدا نکند، بلکه همکلاسی‌ها این فرد نو جوان را به سختی از خود دور میکنند چرا که ایشان رفتار‌هایش برای هیچ کس قابل فهم نیست.  مادر و پدر این فرزند غمگین و ساکت بر آن میشوند که ایشان را به پزشک نشان بدهند ولی‌ هیچ یک از مراقبت‌ها 
نتیجه‌ای نمیدهد، چرا که این نوجوان در درون خود گرفتار است
شرم و احساس گناه شدید باعث میشد که کودکی که مورد تجاوز واقع شده، سکوت برگزیند و درد روحی آزار جنسی‌ را تحمل کند.
 شرمساری، ننگ، احساس  کثیف و بی‌ارزش بودن از جمله علائمی است که فرد دچار بحران روح با آن دست و پنجه نرم می‌کند، احساسی‌ که به درد‌های جسمی‌ طولانی مدت و بیماری‌های روحی و روانی‌ مرتبط است.  در مورد موکل من، ایشان به خاطر میاورد که در دنیای سیاه نامیدی و بهت زدگی چندین مرتبه  تلاش بر یافتن کمک می‌کند ولی‌ گویا در آن زمان کسی‌ متوجه نابسامانی روحی این کودک نشد.  شخصیّت جدیدی که در وجود این کودک رخنه و خانه می‌کند هر کاری می‌کند که انتقام ضربه‌های روحی به هم جسم خود را بگیرد. سال‌ها بدین سان  می‌گذرد و در سنین ۲۰ – ۳۰ این مرد جوان تحت شرایطی به بیمارستان رجوع می‌کند چرا که یادآوری و خاطرات اذیت‌های جسمی‌ و تنش‌های روحی باعث بحث چند جانبه‌ای در وجود ایشان شده بود. در مواقعی که شخصیت اصلی‌ غلبه میکرد، درد و رنج، نیاز به انتقام، ترس شدید از همه، انسان گریزی، افسردگی و فکر خودکشی‌ بیداد میکرد. در آن سالها این مرد به خانه پدری برمیگردد بدون این که کسی‌ بداند چگونه دنیای عجیب و تنهایی  در این مرد وجود دارد.  وقتی‌ که درد و رنج زیاد میشد، این مرد جوان از خود بیخود میشد و اجازه میداد که شخصیت دوم که فردی خشن و خطرناک بود ایشان را راه ببرد. حاصل آن سال‌ها چندین رابطه با دختران و پسران خیابانی بود که در این میان چیزی 
بجز شکست‌های بیشتر و ترد شدن‌های بیشتر دستگیر این مرد نشد.

در این میان این شخصیت دوم در رابطه‌اش با یک دوست دختر صاحب چند فرزند میشود بدون اینکه هیچ کدام از این دو شخصیت قبول مسئولیت بکنند.    حالا که این شخصیت دوم قدرتی‌ ندارد، درک این مسئله که این مرد صاحب چند فرزند است بسیار دشوار می‌باشد به گونه‌ای که ایشان صحبت از فرزندان همزاد خود می‌کند و نه فرزندان خود

مراجعه به روانشناس و رونپزشک هم بدون نتیجه می‌ماند چرا که این دو شخصیت متفاوت در شرایطی با هم همدستی میکردند برای کتمان واقعیت سختی که بری همگان هم قابل درک نبود


از سنّ ده سالگی به بعد، این جوان خاطره ای از خود واقعی‌ ندارد و هر چه که یاد میاورد رفتار‌های فرد و یا شخصیت دوم است. به این دلیل ایشان از مهارت‌های عادی مثل بهداشت شخصی‌، درک از تغذیه سالم، و یا انتخاب ‌پوشاک و خوراک بسیار محروم بوده، حالا که خود واقعی‌ می‌خواهد قالب شود، فرد از یافتن کمترین امکانات مثل تغذیه، جای خواب، پوشاک، و سرپناه عاجز مانده.  گویا که کودک ده ساله هرگز پس از آن بحران روحی رشد فکری – احساسی‌ – روحی نکرد

  گویا که مرد جوان برای همیشه با احساس ناامنی و نگرانی زندگی‌ میکرد. از طرفی‌ هم احساس بی‌اعتمادی به دنیای بیرون، همه دست به دست هم میداد که مرد دو شخصیتی ما در اعماق خود بیشتر فرو رود


از آنجایی که در مورد عارضه چند شخصیتی و یا بیماری چند گانه گی‌‌ فقط در کتابها و نشریات علمی‌ خوانده بودم، اکنون این فرد برای من می‌توانست دانشگاه حاضر و زنده‌ای باشد. از طرفی‌ شغل من در کلینیکی که تخصص آن در درمان درد‌های روحی عارض شده از تجاوز‌های جنسی‌ است به من این شانس را میداد که بیماری‌های روحی مرتبط به این پدیده قربانی شدن را  بشناسم و در کمک به التیام یافتن این درد‌ها بکوشم. از طرفی‌ مشخص بود که ایشان با توجه به تمامی‌ مسائل انسانی‌ قوی بوده که تا به حال به هر صورتی‌ توانسته بود آن شخصیت دوم را به قول خودش از وجود خود بیرون کند.

ولی‌ حالا سوال ایشان این بود که حالا بدون آن هویت قبلی‌ و یا شخصیت قویتر، خود واقعی‌

کیست؟


در پرسش این پاسخ فرد بر میگشت به خاطرات کمرنگی که از این کودک پیش از شروع بحران داشت. کودکی که تا سنّ ده سالگی شاهد زندگی‌ پر ملال پدر و مادری بود که خود دچار افسردگی و بیماری‌های مختلف بودند. 

این مرد از والدین خود خاطره شاد و مثبتی نداشت.  والدین مهاجرانی بودند که چند دهه قبل برای یافتن کار به کانادا آماده بودند و افرادی بودند که از هنر ولد بودن چیزی بجز تهیه مایحتاج فرزند نمی‌دانستند.  هر چه که بود، محیط خانه محیطی‌ غمزده و بدون نشاط بود، نه تشویقی و نه توجهی‌


 البته دست درازی‌ها و آزار‌های جنسی‌ از طرف مرد همسایه تلنگر دیگری به وجود شکننده یک کودک ده ساله بود که محافظ، حامی‌، و یا مربی‌ نداشت.  در آن زمان پس از قدرت گیری شخصیت جدید، دیگر جایی برای خود واقعی‌ نبود و کودک برای فرار از شرایط سخت خود را تمام و کمال به هویت جدید تسلیم کرد.  شاید این دلیلی‌ بود که در این پنج سال گذشته که فرد تصمیم به بیرون کردن آن دیگری گرفت، ترس شدید و دلهره بودن و یا زندگی‌ با خود، ایشان را به حد فلج شدن در خانه حبس کرده بود

با توجه به نداشتن یک روح پرورش یافته با شرایط واقعی‌، این فرد اکنون در خود به جستجو مشغول بود. از طرفی‌ هم وقتی‌ در این سی‌ سال ایشان هیچ خاطره‌ای و یا تجربه زندگی‌ از خود را ندارد، اکنون این حس تهی بودن و بی‌ارزش بودن در کنار افکار مخرب و درون بحران زده  ایشان را به حد خودکشی‌ رسانده بود.  زندگی‌ این فرد در طی‌ سی‌ سال گذشته با رفتار‌ها و روش زندگی‌ آن شخصیت دوم تعریف میشد.  جالب بود که این فرد از دیگری صحبت میکرد که ایشان چگونه همیشه رفتار‌های بد و نابهنجار از خود نشان داده تا جایی که این فرد دیگر از دست همزاد خود خسته شده بود. 


در تعریف کلمه بد، ایشان مثال‌های بسیار داشت که هرکدام خود نمایانگر خشم فروخفته و عصیان یک انسان مورد تجاوز واقع شده بود

وقتی‌ که اشک‌های این مرد کمتر شد، خشم فروخرده سر بر افروخت.  همواره این پرسش که چرا من باید مورد تجاوز قرار میگرفتم، فرد را رها نمیکرد.   در این راه نگاه از گذشته دردناک کم کم و تدریجی‌ متوجه شرایط و نیاز‌های زمان حال شد.  از آنجایی این مرد  معتقد بود که دولت و یا مسئولین قادر به حمایت از قربانیان جرم و جنایت نیستند، ایشان چند اقدام به تماس با مسئولین در وزارت خانه‌های مربوطه گرفت ولی‌ از آنجایی راه ارتباط گیری سالمی نداشت، کمتر کسی‌ به ایشان گوش میداد.  از آنجایی هم که این فرد تجربه مثبتی هم در ارتباط با گروه‌های پزشکی‌ نداشت،در نتیجه ایشان معتقد بود که ارتباط بین اذیت و آزار‌های زمان کودکی و بیماری چند شخصیتی برای دیگران روشن نیست. نیاز فراوان گفتن داستان کم کم تبدلی به نیاز به درک خود شد و یافتن قدرت‌های درونی‌ و آرزوهای گمشده مثل بازی‌های کامپیتری و یا دوچرخه سواری

 پذیرش این امر که زندگی‌ آن کودک ده ساله برای همیشه از خط اصلی‌ خود خارج شده بود باعث شد که این فرد بتواند در راه یافتن خود واقعی‌ بیشتر بکوشد


حالا که این فرد قادر به یافتن نقطه امنی‌ بود که داستان خود را تعریف کند بدون این که سرزنش بشود و یا مورد قضاوت قرار بگیرد، بیشتر میشد به وجود و نیاز حس اعتماد در کار مشاوره درمانی تاکید کرد 

 قدم گذاشتن به سالن کلینیکی که من در آن کار می‌کردم در آن روز اول، به قول خود این فرد، آخرین تلاش بود چرا که بیمارستان و روانپزشک‌های قبلی‌ همه ایشان را روان پریش نامیده بودند بدون این که کسی‌ به دلیل اصلی‌ شروع بیماری چند شخصیتی بپردازد


در جلسات بعدی و در این دو سال ملاقات با این فرد، من درمانگر شاهد رشد و تغییر روحیه ای، در کنار افت و خیز‌های بسیار این فرد بودم.   این مرد علاقه فراوانی‌ به گفتن داستان خود داشت و معتقد بود که دنیا باید در مورد افراد چند شخصیتی بیشتر بداند.  موکل من از من هم قول گرفت که دیگران را از وجود این بیماری و شرط روحی مطلع کنم، که البته اهمیت راز داری در کار مشاوره درمان باعث میشود که این دستان را در قالبی بسیار سر بسته مطرح کنم بدون این که هیچ شانس شناسائی کردن فرد موکل من وجود داشته باشد.  برای این داستان هم به زبان مادری خود، ایشان به من این اجازه را داده که از ایشان مثال بیاورم برای باز کردن این بحث که بیماری‌های روحی روانی‌ بخشی از واقعیت روز مره بسیاری از ما می‌باشد.  جالب است که بدانید که این مرد که خانه‌ای نداشت و سالها در خیابان‌های ونکوور شرقی‌ شب‌ها به صبح رسانده بود، در حال حاضر ایشان موفق به یافتن  مسکنی مناسب شده و از داشتن زندگی‌ با شرایط سالم تری بسیار خوشحال است 


به امید همدلی و درک بیشتر مشکلات روح و روان


Poran Poregbal, Ma, RSW, RCC

Share

تحقیقات مغزی نشانگر تغییرات ساختاری در مغز متاثر از آزار‌های جسمی‌ – جنسی‌- روح – و روانی‌ در دوران کودکی میباشند

علم روانشناسی‌ – عصب شناسی‌ امروزه قادر به به نشان دادن تاثیرات منفی‌ اذیت و آزار دوران کودکی در مغز می‌باشد و از جمله تاثیرات آزار دوران کودکی، می‌توان پیدایش و رشد بیماری‌های روانی‌ و شخصیتی در دوران بزرگسالی را نام برد

ناراحتی‌‌های جنسی‌، عدم توانایی و یا گرایش جنسی‌ در بزرگسالی و حتی اختلالات بیشمار جنسی‌ از دیگر تاثیرات منفی‌ مسائل مربوط به تاثیرات مخرب آزارهای دوران کودکی میباشند. افرادی که در کودکی مورد تنبیه جسمی‌ شدید قرار گرفته و یا ضربه‌های زیاد به سر ایشان وارد شده بر طبق تمام پژوهش‌های مرتبط به ساختار مغز، ریسک پذیری بیشتری در مورد دچار شدن به یک نوع بیماری روح – روانی‌ در دوران بزرگسالی‌ نشان میدهند

پژوهش‌های جدیدی در مورد زنانی که مورد آزار‌های بیشمار و خشن در دوران کودکی قرار گرفته بودند، وجود این تغییرات مغزی را ثابت می‌کند. این تغییرات در مناطقی از مغز دیده میشوند که مکان آگاهی‌ احساسی‌، پاسخ‌های فیزیکی و احساسی‌ میباشند. این بخش از مغز کارش بوجود آوردن تعادل احساسی‌ و واکنش فیزیکی – حرکتی‌ میباشند

از بین رفتن عملکرد و پاسخ احساسی‌ در این بخش از مغز در دوران کودکی ، به نیاز ذاتی کودک به بقا بوده می‌باشد، در جایی که کودک یاد می‌گیرد که آزار را تحمل کند و آن را رفتاری عادی تلقی‌ کند. از بین رفتن قدرت ادراک حسی در کودکی، به دچار شدن فرد به بیماری‌های روحی و رفتار‌های پریشان در دوران بزرگسالی‌ می‌انجامد

این یافته‌های جدید علمی‌، کمک بسیاری به درک ارتباط مستقیم آزار‌های کودکی با مشکلات ناتوانی جنسی‌ در بزرگ سالی‌ میکنند، مشکلی‌ که تعداد بیشماری از انسان‌های دنیا به آن مبتلا هستند. امید که با توجه به یافته‌های علمی‌ بتوان درک و همدردی بیشتری برای مبتلایان به ناراحتی‌‌های روحی‌ روانی‌ ایجاد کرد

Source: http://www.neuropsychotherapist.com

Share



افرادی که دیگران را میترسانند، خود انسان‌هایی‌ درمانده، وحشت زده، تنها، و پر از نگرانی هستند.  این افراد، از 
ترساندن دیگران احساس خوشحالی موقت، قدرتمندی، و بزرگی‌ میکنند.  وقتی‌ به خصوصیات اخلاقی‌ این افراد بیشتر بنگریم، میبینیم که افرادی که ترساندن، کنترل، و زورگویی ابزار کارشان است، افرادی هستند بسیار منفی‌، خشن، فضول، حسود، بی‌ مسئولیت، طرد شده، تنها، و توجه خواه.  این افراد در هنگام و یا پس از ترساندن دیگران، به شدت احساس امنیت درونی‌ میکنند چرا که با ترس و ضعف درون خود نمیتوانند مقابله کنند.  این افراد با احساس پشیمانی، شرمندگی، و گناه زیاد آشنا نیستند، چرا که درون خود مکالمه یکطرفه‌ای دارند که در آن خود این فرد همیشه برنده است. افرادی که ترساندن و آزار دیگران کار،سرگرمی، نیاز، و یا حرفه ایشان است، در کودکی بشدت تنبیه شده، مورد توبیخ و سرزنش قرار گرفته اند، و یا مورد تجاوز‌های جسمی‌ – جنسی‌ – روحی قرار گرفته اند. این افراد سیستم دلبستگی بسیار مضطرب و پر از ترس دارند، چرا که هیچگاه محبت صمیمانه را تجربه نکرده‌اند.  ترساندن، آزار و اذیت، شکنجه روحی و یا جسمی‌ کار افرادی است که خود جایی در اجتماع و محیط ندارند. در آخر این افراد اعتمادی به دیگران ندارند و همه دنیا از چشم ایشان گناه کار و مسول نابسامانی‌های فردی این شخص می‌باشد.  بهترین کار؛ دوری کردن از این افراد است.  بجای ترسیدن از ایشان، قدرت را در دست گیرید و به خود اعتماد کنید. این افراد لذت میبرند که شما را در شک و تردید نسبت به خود، ماهیت خود، و واقعیت وجود خود نگاه دارند.  به خود کمک کرده و هویت خویش را بیابید. در این هویت سالم ترس و نگرانی جایی ندارد

Share

2012-12-27 13.03.56

A new mental health issue in our super sensitive world: Easily Offended Syndrome

Have you not met those people who get offended by all and anything you say? If not, have a look around and you will find those people easily.

Angry husbands, nagging wives, high maintenance family members, or anxious friends are those individuals who possibly will be easily offended by anything you do or say. However, if these easily offended individuals are in power positions, then those who “offend” will get serious consequences. Worst comes to worst, as soon as these easily offended individuals manage to silence others simply by using various excuses such as a belief systems to their assistance. This latest, putting the belief systems in pedestal and rising flags for it to make a point, is a dangerous – manipulative game that easily lead to wars and conflicts.

Individuals who get easily offended tell you: Do not talk to me, obey my rules, and shut down, or else. Easily offended syndrome has numerous symptoms that should be explored: Acting defensive, using violence, anger and rage, playing victim role, using guilt trips, blaming, and controlling is what these easily offended individuals do to get attention.

If there is no other way to quiet you, then these easily offended persons would blame you for acting against them, religions, profits, or / and god. Basically, it does not matter what you say nor do, these people can judge you quickly, get offended easily, scare you, violate you, and rule over you since they need to be in control. Easily offended individuals know best.

But who get easily offended?
• individuals with low self-esteem, low self-worth, and low self-confidence,
• individuals who would not take responsibilities for the short comings or wrongdoings,
• individuals who were raised to be god and not less than, perhaps suffering from some narcissistic personality characteristics,
• individuals who are delusional, in-congruent, irrational, and super sensitive,
• And individuals who are neurotics, in fury, and hateful towards others.
What is the treatment for this illness? The real treatment would be promotion of respect for diversity and communication.
Hopefully justice and respect for human rights can be the governing forces in our world, consequently the easily offended individuals would not be able to lead, rule, or demand silence. Open dialogues without fearing these easily offended individuals are the real answer.

Poran Poregbal, MA, RSW, RCC

Share

164245_10151296396081793_1955441563_n

A new Nourouz has arrived and we realize that we are still Iranians. The chaharshanbeh sori, haft sins, greetings, visits of the elders, and parties, are all possible for many of us residing in the western countries.

This Nourouz and spring we may easily locate countless activities, festivities, and gatherings that are occurring around the world. In Iran, our homeland, however people have hard time to keep up their head above the water.

Having internet as a tool, it is a pleasure to watch the video clips about various recognition and acknowledgments for this now international event: Nourouz.
From all small community actions to the large corporations who highlight the Nourouz, it is possible to attach one meaning to everything: Nourouz, happiness, and culture will survive despite all the odds.

Watching people attending Chaharshanbeh- sori or the fire jumping events or any other Nourouz Gala, you get the impression that we Iranians appreciate spring and this magnificent ancient culture highly. Just by checking the facebook messages, we can see how our younger people are getting engaged and attracted to Nourouz.

Nevertheless all these are trendy while it leaves some of us with a huge collective guilt because we know and sense that reality back home is different.
Through our contacts and the greeting phone calls to our families and friends back home, we hear that people does not afford Nourouz as much as we do here in the West.

Those who cannot afford their regular basic needs express their sorrow over how Nourouz can be embarrassing because of the costs involved and also the limitations for public fesitivities.

Despite the widespread poverty, the increased uncertainties and sense of hopelessness back home, still people do their best to show their love for Nourouz.

The message of Nourouz has always been a new day and this message is what we can afford to stick to. One new day; hoping one day happiness is back to Iran.

Share
از آنجایی که ما همگی‌ گاهی مشکلات را بیش از اندازه بزرگ می‌کنم، شاید نیاز به بازبینی این رفتار آنهم در قالب روابط بین همسران، خانواده، با فرزندان، با افراد اطراف خود نگاه کرد.  البته این رفتار خود به نوعی متاثر از افکار نابهنجار است که ریشه در بیماری‌های روح دارد. ده گونه فکر نابهنجار که تخمین زده میشود در همه وجود دارد از این قبیل است
همه یا هیچ‌چیز: اگر من کّل یک جریان را ندارم، پس هیچ چیزی ارزش ندارد
بزرگسازی / عمومی نشان دادن مشکل: هر نگرانی کوچک در قالب یک مشکل بزرگ و عمومی دیده میشود
ردّ کردن مثبت ها: هر کار مثبت و خوبی‌ را به شانس و قسمت ربط میدهیم بدون در نظر گرفتن مسئولیت و توانایی خویش
فیلتر روانی‌: یک جداره روانی‌ برای بررسی‌ زندگی‌، خویشتن، روابط، و دیگران
پرش بسوی نتینجه گیری: ما جواب کلی‌ برای همه گونه اتفاقی‌ را داریم و زود نتیجه گیری و قضاوت می‌کنیم
مصیبت وار و یا کوچک کردن مشکل: از یک طرف هر برخورد کوچکی یک مصیبت است و از طرفی‌ اتفاقات ناگوار که نیاز به بازبینی دارند کوچک جلوه داده میشوند
 
 دلیل احساسی‌: از دریچه احساس به مسائل نگریستن
باید ها: توقعات زیاد از خود یا دیگری داشتن، زندگی‌ را یک بودی دیدن
نامگذاری – بد نام کردن: افترا زدن، تهمت زدن، سریع جعبه گرفتن
 
شخصی‌ دیدن مسائل: همه چیز را شخصی دیدن
Share
معضل تجاوز جنسی‌
حادثه دلخراش تجاوز به زنی‌ در هند، باری دیگر یادآور نیاز به کار در زمینه حمایت از حقوق زنان میشود.  البته که اذیت و آذر زنان داستانی غم انگیز است که نیاز به بینشی جدید دارد.   در این حادثه نه تنها تعداد کثیری مرد به این زن تجاوز میکنند، بلکه پیکر بی‌ جان ایشان را از ماشین به بیرون پرت میکنند.  شاید جالب باشد اگر میتوانستیم که بدانیم در مغز و قلب این مردان چه می‌گذرد.  البته این آگاهی‌ را شاید هرگز بدست نیاوریم، ولی می‌توان حدس زد که در مغز این مردان یک جمله حک‌ شده و آن جمله این است که: که یک زن فقط موجودی است برای برطرف کردن نیاز‌های ایشان.  بدون شک وجود بیماری روح و روان در این مردان به اضافه بیماری باور غلط، خود همه باعث میشود که این افراد از قدرت فیزیکی و شرایط مناسب استفاده کنند و اینگونه پلید و بی‌رحمانه وجود، روح، روان، و پیکر یک زن را در هم بدرند
چه چیزی در دید این مردان نسبت به زن وجود دارد که اینچنین جنایتی را مرتکب میشوند.  آیا اگر زنان و خواهران خود این مردان مورد تجاوزی قرار بگیرند، برای ایشان قابل درک و پذیرفته شده است؟  از اینها گذشته، ندیده گرفتن حقوق زنان مثل آنچه که در میهن خود ما هر روز در جریان است، یک معضل اجتماعی است که به هیچ برخوردی بدون زمینه آموزش، حل شدنی نیست.  تجاوز دسته جمعی به زنان، اذیت و آزار خیابانی، نگاه‌های هرز به ایشان، پیشنهادات کثیف دادن به زنان، و زن را مورد نیاز جنسی‌ دیدن، همه برمیگردد به نوع آموزشی‌ که این افراد در دوران کودکی خود از خانواده کسب کرده اند
میشود حدس زد که مجرمین این واقعه، خود مورد تجاوز قرار گرفته باشند، شاید که مغز بیمار ایشان از محیط‌های ضّد زن تغذیه میشود، و شاید مادران این مردان متجاوز زنانی زیر ستم باشند که این چنین پسرانی را رشد داده اند، و هزار شاید دیگر.  در هر صورت باید این موضوع را جدی گرفت و در مورد حقوق فردی بیشتر صحبت کرد.

پس از اعتراضات خیابانی در هند، دولت به این نتیجه رسیده که باید پلیس بیشگری در خیابان‌ها مستقر کند.  افسوس که داشتن ارتش در خیابان‌ها و پلیس کمکی‌ به حل این معضل همیشگی‌ نمیکند، اگر ما مردم را آموزش ندهیم، هیچ پلیسی‌ قادر به برقراری امنیت فردی که حق انسانی‌ هر فردی چه زن چه مرد چه کودک و چه میان سال، نخواهد بود
شاید نیاز است خاطر نشان شویم که این تجوو‌ها به مردان جوان هم صورت می‌گیرد، این جا حرف از جنسیت نیست، صحبت بر سر بیماری شایع و گسترده‌ای در جهان است که نام آن سوً استفاده جنسی‌، قدرت طلبی، حقانیت مردانه داشتن، و یا عدم احترام به حقوق دیگری است. از این هم فراتر، شاید نام این بیماری خطرناک، نداشتن درک احساسی‌ از درد و رنج دیگری است و یا نداشتن حس همدردی برای دیگری.  هر چه که هست، خانواده‌های بسیاری این در این دنیا نیاز به کمک دارند
Share

Last words shown by Amanda Todd in a video, a young 15 year old year who committed suicide due to a horrific act of bullying. She was bullied for years and she suffered silently. The story has caused much pain and guilt feeling for her community and everyone here in British Columbia, to the level that B.C. Premier Christy Clark had to convey a message about the issue. Amanda could not take it any longer, while questions remain why people around her, school teachers, or counsellor whom she saw could not see the killing pain in her. As an outsider we like to be assured that those who saw her on a daily basis did what they could, however it is sad to say that they missed the signs. With the amount of pressure on a young person’s mind, bullying and fear of being ridiculed constantly is the most horrible assault someone can take. Bullying is an organized crime that the offender may not see the consequences of. Bullying seems to be involved with the power imbalances and abuse. Bullying occur everywhere with no regard for race, age, gender, or ethnicity. Bullying kills and that is a fact.

The loss of Amanda Todd is a hard lesson while it happens once in a while. Bullying is a challenge and struggle affecting young souls, while this is a problem not only for school authorities but parents and people involved in a young person’s life.
Some parents may not recognize the behaviours of a child and they misinterpret the signs that are often number of them out there. Parents of a bully and a bullier are both victims of not knowing how to raise their children and youth with a healthier personality. Victims of bullying often suffer from lack of self esteem and self appraisal, why Amanda made the disaster of interpreting the abuse with lack of self worth.

Amanda gave us a piece of lesson with those cue cards she used in her posted video; she explained the whole process of crashing someone’s soul, from beginning to an incomprehensible end.
She wrote on those cards what occurred and how this never ending negative and damaging cycle took her life. Throughout her story explained with individual sentences and often words tighten to one another, she was hoping for an angel to arrive and save her. There are many Amanda’s out there. There must be numerous girls / boys in Amanda’s age and situation who do cry for help out there, therefore adults around them should know better.

We need angels out there. Education will do it.

Not only teacher education but also Parent education is a must and should include developmental stages of a child’s life to adulthood. May she be in peace now.

Poran Poregbal, MA, RSW, RCC.

Share

Banning women from life, does not work anymore.

These useless men in the shaking filed of power in our beloved home country do not know how to walk on their toes any more. Just these days we hear the news that Islamic government of our country in prison, banned women from 70 university programs. This is well another effort to remove women from the social life filed. However does it work?

Not only they have killed, raped, burned, stoned, slashed, and put down our women in the past 32 years of their malicious existence, but also they try to terrorize women from existing in all areas of life. All the intimidation, punishments, killings, and brutal actions against women in Iran have only made women to become more resilient, stronger, and more willing to ask for change. Iranian women is not afraid of any treats anymore, this is a reality that these stupid men deliberately try to ignore.

The hardships that Iranian women and also men have experienced will never stop them from willing to change their situations. The governments as such may be in power with help of all their weapon or coercive forces on the streets; however adversity and censors will only encourage people to be willing to learn more and to discover their rights. Appetite for education and life skills among Iranian women have never been this much on the stake, this is why these sick minded men who think they are in charge try to yet again push women backwards. Women in Iran turn out to be the most the intelligent and flexible beings; they know how to ignore these nonsense rules and bans.

Share