هر روز یک چیزی ممنوع میشود. از نوع خوردن و خوابیدن، لباس پوشیدن، راه رفتن، حرف زدن، و انسان بودن تا هر آنچه که نام زندگی دارد و یا ندارد، در میهن ما ممنوع است. با ماشینهای خاکبرداری بزرگ نه تنها آثار باستانی ما در آن میهن هر روز به زیر خاک میرود بلکه روح و روان انسانها هر چه بیشتر در بند و زنجیر میرود. حالا دیگر نوبت قصههایی است که در دوران کودکی شنیده بودیم، قصه اتل متل و در این راستا سانسور زندگی و آثار فرهنگی ما هر روز ادامه دارد. میگفتند که ظلم پایدار نمیماند، چگونه ۳۲ سال این ظلم همچنان روح ما را مثل موریانه میخورد؟ میگفتند که آخر شاهنامه خوش است؟ چه زمانی آخر این شاهنامه را ما میبینیم؟ از زندگی در میهن ما دیگر چه مانده، همه در حال ترک وطن هستند، ما هم که از غربت نشینان قدیمی تر هستیم، از راه دور غصه میخوریم و کاری از دستمان بر نمیآید. واقعیت این است که مردم خسته و ناتوان از این همه فشار میشوند، شاید هم که هدف نامردان آن رژیم این است که اگر هر چه بیشتر فشار بیاورند و مردم را عاجز کنند، شاید که بر عمر حکومتشان افزوده شود. ولی این دیگ فشار روزی منفجر میشود و وای بر ابعاد آن، این دیگر بر کسی پوشیده نیست. وقتی به عمق این همه رویدادهای ناگوار و تصمیمات دشمن وار سردمدران را میبینیم، چه فکر میکنیم؟ آیا احساس نامیدی نسبت به تغیری مثبت در ما شکل نمیگیرد؟ این احساس روح انسان را فرسایش میدهد همانطور که میلیونها انسان در میهن ما سر در گریبان برده و خسته از این همه بیعدالتی هستند. به تازگی چندین خبر غمانگیز داشتهایم، جوانان عزیز که اقدام به خودکشی میکنند و خبر آن دل هر انسانی که شرف دارد را به درد میاورد. واقعا چاره چیست جز این که امید فرا رسیدن صبح رادر دلها نگاه داشت و بر آن پایدار بود. به غیر از این سلامت روح و روان و این جان اجتماعی جامعه ایرانی در خطر است همطور که نسلهای آینده ما در خطر نابودی و فرسایش معنوی هستند. همدردی برای این ملت در فشار شاید که راه خوبی برای گسترش روحیه سازندگی در آیندهای بهتر باشد
اینجاست که میتوان پرسش کرد: اتل متل توتوله، حال وطن چه جوره؟