Monthly Archives: December 2010

روانشناسی‌ باور‌های متعصب

در تمامی‌ اعیاد پرسش انسان‌های فرهیخته این بوده که چگونه افرادی یا گروهی از مردم باورهایشان متعصب، خشک، خشن، و حتی ضدّ انسانی‌ میشود؟ چگونه هیتلر توانست آن همه تنفر بر ضدّ قوم یهود بوجود آورد؟ چگونه همه تعصبات مذهبی‌ و عقیدتی‌ اینگونه برخی‌ را به سوی پیروی کورکورانه و کشتار دیگران می‌کشاند؟ چگونه تجربه این یا هم مذهب، فکر،باور، عقیده، میتواند انسان‌ها را به یکسو نگری و برحق بودن دعوت کند؟ چگونه جمهوری اسلامی انسان‌هایی‌ را دارد که چشم در میاورند یا دست میبرند و یا شکنجه میدهند؟ چگونه این سیستم فکری افرادی را به خیابان‌ها میفرستد که مردم در با چاقو و قمه بزنند، تکه پاره کنند و یا به چوبه اعدام بکشند؟ چگونه آن افرادی که در اعدام ها، شکنجه ها، و کشتار مردم ایران دست دارند، میتوانند شب راحت بخوابند؟ البته که باورهای متعصب، خشک، و خسن این افراد عامل حرکتی‌ ایشان حتی در این راه‌های غیر انسانی‌ میشود.

پرسش اینجاست که ایشان چگونه به این راه کشیده شده‌اند؟ چگونه این باورها افراد را به این رفتار‌ها سوق میدهد؟

باید بدانیم که انسان همواره به دنبال یافتن حس تعلق و حس امینت داشتن گروهی است

سیستم‌های سفت و سخت باوری، آنهایی که فکر میکنند که حقیقت مطلق را یافته‌ند و دیگران هم باید از آن پیروی کنند، در دید باوری انسان به اصطلاح یک ساختمان تمیز و مجسم متشکل شده از دلیل برای همه مسائل انسان میسازند که در آن حس تعلق خشک و ساکن، یک امنیت ظاهری برای فرد بوجود میاورد

در ذهن و مغز یک انسان متعصب، کسی‌ که فکر می‌کند که خود بر حق و دیگران بدون حق هستند، نداشتن تعلق به این چهار چوب‌های تمیز و از پیش آماده شده احساس ترس، تنهائی، کم بودن، گناه، و شرمساری بوجود می‌آورد. این عواطف و احساسات البته که درونی‌ هستند و فرد نیازی به بیان و یا حتی آگاهی‌ از این دنیای متزلزل درون خود ندارد، چرا که حقیقت مطلق برای ایشان طریقی دیگر پیش بینی‌ و طراحی کرده است. اینجاست که این باورهای خشک به انسان حس تعلق ولی‌ به قیمت ترس و احساس شدید گناه از پیروی نکردن را میفروشد. منطق، خرد، آگاهی‌، بحث، جستجو، پرسش، و علم همه تبدیل به کفر یعنی‌ عواملی بر ضدّ آن حقیقت مطلق میشوند بگنه‌ای که تعصب بیمار گونه و وسواس روانی‌ شدید به آن حقیقت مطلق سلامتی‌ روح و روان انسان را که یک بعدی شده از بین میبرد

اینجاست که بحث سلامت روانی‌ افراد متعصب و مطلق گرا پیش میاید. این افراد به شکل بیمار گونه‌ای خود و دیگران را قضاوت می‌کند، در این قضاوت ایشان فرد دیگر را که با ایشان همسان نیست گناهکار، کافر، و خطا کار می‌بیند و چون خود بر حق است، ایشان وظیفه اصلاح دیگری را بر عهده می‌گیرد. عدم قانونمندی و نبود جو احترام به دیگری در این دنیای تاریک حقیقت مطلق، فرد مطلق گرا را که دچار وهم و تخیل بیمارگونه، وسواسی، و خود گردان شده، به سوی پیروی از حرف حق و مطلق که آخرین فرمان است میبرد، و همانا که ما همین وضعیتی را داریم که اکنون در وطن ملاحظه می‌کنیم. این افراد نیاز به درمان احساسی‌، رفتاری، و فکری دارند و چه بسا که نیاز فراوان به همدردی، چرا که فقط بیماری شدید روحی عامل خشم، جرم، و جنایتی است که ما سی‌ سال است شاهد آن در وطن در بند خود هستیم. البته که حساب عاملین قدرت خواه را که تعصب‌های خشک مذهبی‌ را بوجود میاورند که خود سودجویی کنند، را جدا میدانیم. صحبت بر این است که تعصب بیماری و خشونت میافریند. انسان سالم نیازی به تعصب و خشونت ندارد و این فرد همواره باور دارد که راه برای تعلق اجتماعی از راه سازندگی و کمک به دیگران وجود دارد.

Share

دید به زندگی‌

اگر مجلات روزانه ونکوور را مطالعه کنید، به طرز فکر و فرهنگ حاکم در کانادا بیشتر پی‌ میبریم. در روزنامه امروز دسامبر ۶ میخواندام که مطالعات جدید بر زندگی‌ افراد مسن نشان داده که این افراد چه خطرات طبیعی از قبیل زمین خوردن و آسیب‌های بدنی تهدیدشان می‌کند. لحظه‌ای به این فکر رفتم که در جامعه‌ای که جان انسان ارزشمند است مردم را از کوچکترین مسائلی‌ که میتواند ناراحت کننده باشد با اطلاع میکنند و راه‌های پیشگیری را ارائه میدهند. در ادامه اخبار شهری و استانی را که بررسی‌ می‌کنیم باز هم میبینیم که دید ارزش گذاری به زندگی‌ قالب است. اینجاست که افسوس خوردم و آرزو کردم که‌ای کاش روزی دوباره مردم ما هم از این موهبت و همدردی برخوردار شوند.

Share

همدردی در اعتراض به بی‌تفاوتی

چگونه میشود باور کرد که قتل ناموسی، بی‌تفاوتی انسان ها، عدم مداخله نیروی انتظامی، مرگ، اعدام، تصادف، سنگسار، هتک حرمت، و کشتار انسانیت، همه تبدیل به موضوعات روزمره جامعه ما ایرانیان شده باشد؟ در هر کجای این دنیای بزرگ که هستیم از این اخبار دردناک رهایی نداریم و در ایران که باشی‌ از تنفس بوی نفرت و سرسختی گروهی که خود مخترع مفاهیم سیاه دریدن جان انسان شده‌اند، سرگیجه و حس رقّت میابی. چگونه این تمدن بزرگی‌ که ما به آن مینازیم اینچنین به پستی و ضلالت کشیده شده است؟ چگونه انسان‌ها این چنین به بند کشیده شده‌اند؟ بنظر میاید که اینها همه پرسش‌های بدون جوابی‌ هستند که نه تنها جامعه ایرانی‌ ما، بلکه جامعه جهانی‌ را به خود مشغول داشته.

چقدر جای تاسف دارد که اینچنین شاهد ظلم و جور هستیم بدون آن که راهی‌ به جائی داشته باشیم. شاید که لازم باشد که فکر کنیم، کدام ناموس وقتی‌ که رابطه مرد و زن به یک دعا ربط دارد؟ این ناموس که فروشی شده و مرتبط به یک دعا، در واقع کالایی است که هر گاه در اختیار یک خریدار است، پس چگونه ناموس اینقدر مهم میشود؟ کدام تمدن، وقتی‌ که خونخواری، انتقام، خشونت، دیه گرفتن، آرزوی نابودی دیگران را کردن، و بد نام کردن انسان‌ها اینچنین در هر کوی و برزنی رواج پیدا کرده؟

پس از چرخشی در این افکار سیاه مرتبط به روزگار سیاه ما ایرانیان، شاید لازم باشد که بدانیم هنوز دل‌‌های بسیاری پر از عشق و محبت هستند که در آرزوی به کنار رفتن این همه ابر جهل و آزار جان انسان‌ها میباشند. پرسش این است چه کسانی‌ با قربانیان این همه خشونت و جرم همدردی می‌کند؟ چه کسانی‌ با ملت ایران همدردی میکنند؟ چگونه این همه درد را میتونیم درمان کنیم؟ اگر روزی؟

چاره چیست؟ تا کجا – تا چند؟

Share