Monthly Archives: August 2009

عادت به نقض حقوق بشر

این یک پدیده انسانی‌ است که رفتار‌های خود را به بهانه یک “عادت” توجیه کنیم. عموما میگوم که این کار عادت ما شده و ما عادت داریم که اینگونه رفتار کنیم.

اگر ما رفتار‌های خود بخودی، احساسات نافرمان، و یا کار و جنبش هر روز خود را به عادت نسبت میدهیم، پس می‌توان این عادت‌ها را روشی‌ و یا رفتاری بدور از بینش و نوآوری به حساب آورد.

ما میتونیم هر گونه رفتار، احساسات، و یا افکار از روی عادت و بدون آگاهی‌ آشکار و یا بدون کاربرد نهادینه کرده و در این راستا اختلالات روحی و احساسی‌ خود را به عنوان عادت توجیه کنیم.

عادت به تعریف خود کلمه یک روش همیشگی انجام کاری است.

زمانی‌ که بر طبق عادت ما کاری را انجام میدهیم، کم یا بیش ما تفکر عمیق و یا تجربه لحظه‌ای را دور می‌زنیم.

این حرکت خود به خودی و یا بر طبق عادت تبدیل به یک حرکت بدون روح میشود که متاسفانه توجه به تغییر بر اساس نیاز‌های موافق با پیرامون مارا به شدت تنزل میدهد.

اینجاست که میشود پرسید، آیا نقض حقوق بشر در ایران یک عادت بیمار گونه شده است؟ چگونه است که ما به شنیدن اخبار ظلم و شرارت عادت کرده ایم؟

آیا درمان خود بخودی برای این عادت جاهلانه و خود سرانه وجود دارد و یا میبایست یک اقدام جدی تر و طولانی مدت صورت گیرد؟ آیا برای درد این بیماری چقدر باید پرداخت، به قیمت جان چه تعداد انسانهای بیگنأه دیگر؟

آیا ارزش انسان بر حسب عادت اینقدر بر زمین افتاده و یا این همه با قصد و منظور انجام میشود؟ این عادت چگونه در فرهنگ ما نقش بست؟ جالب اینست که این همه پرسش را بر طبق عادت میشود پرسید، ولی‌ بر طبق عادت نمی‌شود پاسخ گفت.

نوآوری، بحث سالم، برنامه، پیشبینی‌ موانع موجود، و خواستن تغییر بنیادی از اولین نیازهای ترک عادت است، هر گونه عادتی!

Share

هذیان دموکراسی

در بین ما ایرانیان،دادن شعار دموکراسی خواهی و طرفداری از دموکراسی کردن، نه تنها تبدیل به یک عادت روشنفکری شده، بلکه این شعارگاهی ما را دچار هذیان و سر در گمی کرده است.

ما ایرانیان در طول تاریخ همیشه چوب هذیان‌های عده‌ای روشنفکر را خورده ایم، که هزاران کیلومتر جلوتر از بقیهٔ جامعه حرکت کرده‌اند، در جای که تلاشی برای برای بسط و توصیف این واژه پیچیده نشده است.

در شرایطی که در چندین قرن اخیر مردم این میهن همیشه دربند چنگال سیاهی استبداد و ستم، بی‌ پناه و به دور از فضای آزاد تفکر و تامل بوده اند، اندک تلاش این روشنفکران نیز به همان دلیل سرکوب قدرتهای سرکوبگر حاکم بر با د فنا رفته است.

بگونه‌ای میشود تصور کرد که مفهوم دموکراسی به عنوان یک واژه و یک درخواست روشنفکری به عنوان یک خواست به دور از ذهن و بیگانه دریافت شده و در نتیجه بسیاری را هم مظنون به معنی‌ ارزشی این مفهوم کرده است. تبلیغات غلط بر ضد این روش زندگی هم کار اصلی‌ را دشوار تر کرده .

تعداد بیشماری از ما ایرانیان کنون سالها در جوامع مترقی و صاحب دموکراسی زندگی‌ کرده ایم، می‌دانیم که دموکراسی یک روش و یا آئین زندگی‌ است بیشتر از هر تعریف فلسفی‌ و یا روشنفکری که ما برای آن ساخته ایم। در این جوامع ما میبینیم که روش زندگی‌ به نام دموکراسی بر مبنی احترام به حقوق دیگری و قوانین شهروندی استوار شده است، قوانینی که ما ایرانیان بی‌شک در یک قالب نهادینه شده، از آن همیشه بی‌ بهره بوده ایم।

توقع داشتن شعار دموکراسی در دستور کارمبارزه سیاسی – اجتماعی حتی در قالب روشنفکری همیشه یک معمای بزرگ برای ما ایرانیان بوجود آورده است.

معما این است که دموکراسی چه رنگی‌ است، چه مزه ای دارد، و چگونه از آن میشود بهره مند شد. دموکراسی در قالب روش زندگی میشود خود تبدیل به یک مذهب، به یک آئین، و یا یک مسلک شود. در اینجاست که الفبای این مذهب و مسلک را باید دانست و زیر و بم آن را میبایست تجربه کرد.

ندانستن این الفبا ونداشتن یک قطره دموکراسی در خون و رگ ما ایرانیان استبداد زده، از طرف دیگر بسیار از ما ایرانیان را بیمار کرده است।.

آرزویی که تا آن را تعریف و تصویر و عمل نکنیم، در سطح آرزو میماند. این جاست که هذیان دموکراسی خواهی‌ آسیب زیادی به همه ما زده و میزند. بسیاری از ما ایرانیان خارج از کشور متاسفانه تنها در سطح شعارهای تو خالی‌ مانده ایم در جای که دموکراسی را در سطح الفبای آن نیا موخته ایم، هر چند که ما شاهد اجرای دموکراسی در کشورهای میزبان خود هستیم.

هذیان دموکراسی باعث شده که ما به این روش زندگی پشت پا بزنیم و در سنگرشعار این دید به زندگی را تبدیل به یک کالای گران قیمت کنیم، کالای که از عهده پرداخت صورت حساب آن بر نمیایم.

البته باید به یاد بیاوریم که برای آموختن هرگز دیر نیست و ماهی‌ را هر روز که از آب بگیریم تازه است.

برای این کار میتونیم از خودمان شروع کنیم. میتونیم به خواست مردم در ایران احترام بگذاریم و با ایشان همدلی کنیم. میتوانیم از دزدیدن حرکت و جنبش در ایران به نفع عقاید منحصر به فرد خود دست برداریم.

البته این همه بستگی به روش زندگی ما دارد، روشی‌ که دموکراسی و احترام به حقوق دیگری در این یک هذیان است.

Share

دل‌ بدست آوردن

اگر چه در فرهنگ ما ایرانیان مرتب این ضرب المثل استفاده میشود که: “دل‌ شکستن هنر نیست، هنر آنست که دلی‌ بدست آوری،”ولی‌ گویا برخی‌ از دولت مردان ما در ایران از این هنر دل‌ بدست آوردن بسیار فاصله دارند.

به نظر میاید که اصول گرایان در ایران، هر روز با این تعهد از خواب بیدار میشوند، که بیشتر دل‌ مردم را به درد آورند و هرگز روز خوش را به مردم روا ندارند.

با وجود تمامی‌ اسناد و مدارک به شکل فیلم، عکس، و خبر که مردم با تلفن‌های همراه جمع‌آوری کرده‌اند، باز هم بسیاری از مردان متعهد به نابودی ایران، این همه مشکل را انکار میکنند.

البته این انکار یک روش برخورد و مقاومت منفی‌ است که هیچ مشکلی‌ را که حل نمیکند، بیشتر به مردم آسیب روحی- احساسی‌ میزند.

انکار واقعیت‌ها از طرف آنان که مسول مستقیم کشتار جوانان ما هستند، هر چند که برای در کنترل بودن است، ولی‌ در راهی‌ بسیار زیانبار استفاده میشود.

چگونه میشود که با انکار، این خشم نهانی در دل‌ مردم را پایین آورد، خشمی که در دل‌ مردم میجوشد و صدمات فوران کردن این همه خشم در دیگ مانده، بسیار است. خشمی که تا آخر دنیا نمی‌شود آنرا انکار و یا کنترل کرد.

از طرف دیگر، خاطرات تلخ همه این وقایع اخیر، شاهدان و شهدای خشونت‌های وارد شده از طرف دولت را نمی‌شود با انکار و سفسطه، و یا دروغ از بین برد یا از ذهن مردم پاک کرد.

در نتیجه اینجاست که میشود پرسید، این دولت با شکستن دل‌ مردم چه فایده‌ای میبرد، واقعا در این سی‌ سال، کشتن، اعدام کردن، شکنجه دادن، اقرار تلویزیونی گرفتن چه سنگی‌ را بر سنگ دیگر گذاشته، که اینک اینهمه دشمنی را در حق ایران و مردم ایران میخواهند به خورد مردم دهند؟

با استفاده از حقانیت کدام دین و آیین میشود یک ملت را این چنین اسیر و آواره کرد؟ این کدامین مرامی‌ است که از انسانیت، دل‌ بدست آوردن، همراهی، و همدلی این همه به دور است؟

Share

Millions of Emil Zola in Iran

If Emil Zola (1840-1902) lived today, he would accuse the unholy leader and unelected president for injustice, fraud, and brutality. The spirit of Emil Zola and his famous letter J’accuse is however still alive and applicable today.

Millions of our people came to the streets of Tehran and around the country to say: we accuse this regime for miscarriage of justice due to an election coup.

These millions spirits who peacefully participated in rallies told the world how they will not accept lies, fraud, and injustice. Request for justice, freedom, democracy, open communication, and respect for differences are now more than ever the everyday life necessities in Iran.

These millions of freedom lovers of Iran shout: we accuse Iranian government for misrepresentation of justice, for illegal shut down of media, for illegal use of weapon to peaceful people, for religious prejudice, for disrespect to people’s votes, for false reports about the votes, for deceitful election, and for violation of the laws constituted under the Islamic republic of Iran.

Millions of the peaceful people of Iran accuses the top leader of Iran for biased and deliberate lies into the faces of a bright, brave, and honest nation.

These millions of the young generation of Iran accuse the top leader of Iran for severe damages of people’s peace of mind and spiritual health.

Millions of the Emil Zola of Iran accuses this vicious regime of Iran for the clinical damages inflicted on people’s bodies and mind.

The overt deception, the attacks on people’s bodies, homes, belongings, and integrity are all beyond imagination.

Therefore Emil Zola’s of Iran will accuse this regime for the sever damages on their mental health as well as physical health.

The fear, anger, and frustration of people encapsulated due to the constant horrors are seriously dangerous and clinically damaging.

Therefore we accuse the known managers and directors of this election coup for the attack on our self-determination and individual rights to live a life worth living it.

We Accuse! However question remains what court of law and justice will hear our voices.

Long live Freedom and Long live Iran.

August 18,2009
www.middlepeace.com

Original Source: http://ezinearticles.com/?Millions-of-Emil-Zola-in-Iran&id=2556851

Share

Election in Iran – Deception and Challenge For Our Iranian Mental Health


We Iranians are pushed into a seriously depressing and anxiety provoking situation.  Past couple of weeks of May 2009, millions of our people cheered for a seemingly peaceful and secular election. We managed to argue for change in order to ask for an active participation in this election of presidency in Iran.

On June 12, 2009, Thousands of us who had let go of practicing our rights to vote, broke the cycle of indifference and went to the polling stations every where they lived.  People voted for reform instead of stagnation, life instead of death, and hope instead of violation of human rights in Iran.  In this process people invested their emotional, physical, and spiritual health into working for change of a president who seems to be willing to put the whole world into fire just to boost his insecure yet self-righteous mind.  Young people in Iran who had before lost hope for a human, trust able, and dignified life worked hard to get their friends and families to vote for reform.

Level of excitement, joy, happiness, fellowship, and recognition of democracy made these peaceful people go out, stay in lines, and vote for the candidate they believed would be able to move Iran beyond it’s capacity for change. Soon however, all these emotional investment showed to turned into anger, disbelief, shock, loss, fear, hopelessness, and anxiety.

Those in the Iranian government who are clearly against change and happiness for Iran managed to find ways in which they could switch all the ballots for a  president who had shown his anti-social personality in the past four years.  Lies and deception became to impact our individuals health and wholeness.

Millions of votes became useless and worthless while this belligerent regime of Iran used the old ways of silencing people.  All the ways of communicating with the outside world was stopped and a coup took place. This way of fighting against people’s will and votes has now caused a national grieving for this dark retrogression. Our Iranian mental health is once more time challenged to the maximum and in an intricate path.  At this point the level of sadness and frustration among many of us Iranians are overwhelming.  Now we may remain positive and think of either a miracle or a peaceful solution for justice.  Is that possible?

August 18, 2009
www.middlepeace.com

Original Source: http://ezinearticles.com/?Election-in-Iran—Deception-and-Challenge-For-Our-Iranian-Mental-Health&id=2473324

Share

The Whole World to Support Iranians


The world has to stand up today to support Iranian people who ask for their rights.  Every single individual in the modern and peaceful world should stand up for the rights of a people who are imprisoned by a very despicable situation. If any time our human agencies in the world has a responsibility for the well being of their fellow world’s citizen, it is now.

Iranian people voted for change, yet their votes have been miscued.   God knows how much this current president of Iran, who is a new Hitler of our time, has betrayed our great nation. This man has a twisted mind who has one main goal.  If the Holocaust was led by Hitler, this man can do more.  If any time in our modern time the larger community of humanism can help one another, is now.  People in Iran are pushed to the edges of helplessness and powerlessness. They are being beaten to death in the streets of Tehran while the so called president of Iran is celebrating his so called victory.

The cheated votes for this man called Iran’s president is a threat for our world.

This is a disaster more damaging than any natural catastrophe. People who have voted want their votes back or have their votes fairly counted.

The world has to come together to support a great nation like Iran.  Right now, our Iranian people are imprisoned throughout a coup that not only is a threat for our home country but also for peace in the world.

Democracy and mental health are hand in hand while the absence of democracy are real reason for madness.

We Iranian people who voted for reform and those who hoped for reform knows this factor for sure. Depression is killing every one of us who wish nothing but freedom. What is for sure is that our Iranian people need all the support they can have, from every one of us around the world.

August 18, 2009
www.middlepeace.com

Original article was published in June 14,2009;  EzineArticles in http://ezinearticles.com/?The-Whole-World-to-Support-Iranians&id=2474169

Share

Democracy – Integral Part of Our Mental Health

Our basic human rights are defined as the right to live, to grow, and to develop. Besides food and shelter we have the right to feel safe and secure. Our psychological health is the main part of our basic rights as a human beings.

However this definition does not match our reality, our Iranian reality.

We Iranians live our lives with an overwhelming emotional suffering that has surrounded us one way or another.  We are heartbroken now more than ever.

The chaos, brutality, dehumanization and repression in Iran in current times and the past thirty years have left us with a feeling of constant pain, anxiety, fear, and stress.

From one day to another we are not sure what else can be happening.

In our minds we cannot picture more brutality, yet we know what the repressive regime of Iran is capable of doing more. We know it with our flesh and blood.

The ongoing suppression and crack down of every voice, the demonstrated hatred towards Iranian nation, and name calling of our people are only some of those weapons the oppressive hardliners in Iran’s government keep using.

Before the stolen election of our people, millions of us were hoping that we could leave the past behind and move forward under the current accepted laws.

Yet we were wrong.  We had not prepared for what an election coup would take us too.

Millions of us Iranians feel our votes, our voices; our choices are stolen from us.

This was the biggest disrespect that has inflicted a great deal of pain and anger.

The horror scenes that we watch on our T.V. screens are only one fragment of the horrible situation our people are enduring.

We watch and we feel our people’s pain. We take their pain into our hearts while we feel we are powerless to help them.

The flashbacks of the thirty years of physical, emotional, spiritual, and mental damages on our nation are too many to bear with, particularly in this time of history.

Our mental health, our family peace, our social life, and our whole well-being are at risk.  A national grief and sadness are what we are experiencing right now in the month of June 2009.  Never before despite all viciousness that the Islamic regime of Iran has always used, have we felt this level of pain.

We are part of the whole world that deplores the brutality in Iran, yet we fear worse.  Our families, our dignity, our integrity, and our national identity are under attack by those who managed this election coup.

We suppress our feelings to be able to protest, yet our voices are being shut down. All means of communication with our home country is cut off and we witness human suffering imposed upon us, whether we live outside Iran and for sure inside Iran.

Our grief and sorrow is beyond imagination.

The denials of basic human rights in Iran are now compounded by the physical violence, torture, and organized crimes towards our people.  We Iranians are sufferings on a national level, something that makes us more united.

While democracy opens the door to creation, participation, and belonging, dictatorship increases our emotional pain leading to mental health problems.

We Iranians have for thirty years fought to keep our minds intact by getting connected to the world.

Still, the hardliners of the government of our home country mobilizes every means to alienate us from ourselves and from others.

The power of resistance, dreams, solidarity, and hope for a peaceful life however are what we have got after all.

Democracy and peace are integral part of health; on all levels.

August 18, 2009
www.middlepeace.com
Initially, this article was written for and published in EzineArticles June 27,2009 : http://ezinearticles.com/?Democracy—Integral-Part-of-Our-Mental-Health&id=2534930

Share

خسارت روحی و روانی‌

در زمانی‌ که عدالت و حقوق انسانی‌ در میهن ما به بد‌ترین شکل ممکن به زیر سوال رفته، میشود پرسید که چگونه این همه قربانیان جرم و جنایت را میتوان یاری رساند و یا با ایشان همدردی کرد؟ آیا هرگز میشود این همه ضرر و خسارت روحی و روانی‌ را بر یک ملت جبران کرد؟ چگونه میشود که به قربانیان آزارهای جنسی‌ در زندان‌ها و به خانواده‌های ایشان کمک کرد؟

این پرسش‌ها در زمانی‌ مطرح میشوند که هزاران خانواده در داغ از دست دادن فرزندان و عزیزان خود در زندان ها، تیراندازی‌های خیابانی، و یا حمله‌های لباس شخصی‌ها به منازل و اماکن عمومی، میسوزند و راهی‌ برای عدالت جویی نمی‌‌یابند.

این پرسش و حتی فکر کمک رسانی البته سر فصل کار دولت ایران نیست، چرا که تا زمانی‌ که هنوز اصل مشکل را انکار میکنند، خانواده‌ها در شعله‌های آتش این جرم و ظلم وارد شده میسوزند.

چیزی که پیداست دولت مردان رژیم و دولت فعلی‌ نه تنها تمایلی به حل مساله ندارند، بلکه حرکت ایشان هرگونه پروسه ترمیم را پیچیده تر می‌کند.

ابعاد خسارت به خانواده‌ها و معترضان به انتخابات تقلبی آنچنان عمیق و همه جانبهٔ است، که تنها، یک دولت دلسوز و دولت مردان همدل میتواند به این مسائل رسیدگی کنند.

متاسفانه خسارت روحی روانی‌ به خانواده ها، بیماریهای روحی و عواقب بعدی همه غیر قابل انکار هستند و باید فقط امیدوار بود که در این میان معجزه‌ای اتفاق بیفتد. باشد که همدردی خود را برای خانواده شهدای این فجایع اخیر و قربانیان تجاوز‌های جنسی‌ به دختران و پسران عزیز بتوانیم با جان و دل‌ نشان دهیم.

Share

اکبر گنجی در شهر ما ونکوور

آگوست ۱۴، ۲۰۰۹ دانشگاه سیمون فرزر در ونکوور میزبان آقای اکبر گنجی بود. برای شنیدن سخنان این مبارز حقوق بشر در این جامعه حاضر شدیم. استناد اکبر گنجی به متن علمی‌ جامعه شناسی‌ و به خصوص تئوری مارکس وبر، بسیار جالب و آموزنده بود. فلسفه سلطانی کردن نظام اسلامی و در تضاد قرار گرفتن این دید با خواست عموم مردم که دید به دنیای مدرن و زندگی در یک فضای آزاد و دمکرات دارند، البته بسیاری از رفتار‌های رژیم حاکم را توضیح میداد.

پس از سخنرانی‌ ایشان، البته نوبت به سوالات حاضرین بود. همانطور که انتظار میرفت تعدادی از دوستان در انتظار شانس پرسش و شاید هم نظر دادن در یک صف پشت بلندگو ایستادند. میشد امیدوار بود که این دوستان به احترام به مکان آموزشی‌ که در آن بودیم، از نظرات شخصی‌ دوری میکردند و فقط به بحث مورد نظر در مورد آینده سیاسی- اجتماعی و حقوق انسانی‌ در ایران میپرداختند. میشد امیدوار بود که این دوستان در نظر می‌گرفتند که هزاران راه برای گفتن یک مطلب وجود دارد و شخص سخنران فقط از یک راه واحد به بیان نظریات خود پرداخته است. میشد امیدوار بود که ما ایرانیان پس از این همه سال یاد میگرفتیم از تفتیش شخصی‌ دست برداریم و به افراد به چشم دشمن خونخوار برامده از رژیم ایران نگاه نکنیم. و باز هم میشد امیدوار بود که بر نظریات دیگری بیفزاییم تا که خرد جمعی‌ خود را بسط و گسترش دهیم.

ولی‌ این‌ها همه گاهی آرزو‌های دوری است که البته نیاز به زمان دارد. سی‌ سال که تازه زمان زیادی نیست. از آنجا که ما ایرانیان هیچگاه شنیده نشده ایم و یا حقوق زیر پا رفته بسیاری از ما هرگز با آن برخورد سازنده نشده است، این جا هم بودند کسانی‌ که نیاز به شنیده شدن داشتند. ولی‌ فقط این نیاز نبود که کمی‌ آرامش یک جامعه دانشگاهی را به هم میزد.

گاهی بسیاری از ما هر که را که در این رژیم کار میکرده و یا کار می‌کند، به گونه‌ای مورد اتهام قرار میدهیم و همه جنایت رژیم را به آن شخص نسبت میدهیم. گاهی ما درد‌های خود را به هر کسی‌ که از دل‌ آن رژیم برامده نسبت میدهیم و دادخواهی واقعی را در مکان اشتباهی‌ میخواهیم انجام دهیم.

در میان دوستانی که پشت بلندگو ایستاده بودند، دوست عزیزی شروع به صحبت کرد و میشد فهمید که این دوست، همه درد و رنج خود را از دست رژیم بدون شک ظالم حاکم بر میهن ما، می‌خواست به گوش دیگران برساند .

با ادامه سخنان این دوست اینگونه برداشت میشد که می‌خواهد رابطه قدیم و یا به قول ایشان صد در صد آقای گنجی با سپاه پاسداران در کردستان را به گوش دیگران برساند. ایشان به جنایت رژیم اسلامی که چهار نفر از افراد خانواده ایشان را اعدام کرده‌اند، اشاره کردند. دوست ما در یک فرمول خاصی‌ مایل بود که قاتلین چهار فرد خانواده خود را که در این رژیم اعدام شده بودند پیدا کند، و آنهم از طریق آقای گنجی.این دوست ما با پرسش خود در رابطه با همکاری آقای گنجی با سپاه پاسدارن، به گونه‌ای می‌خواست که از بی‌ عدالتی در مورد افراد خانواده خود شکایت کند، ولی‌ اینگونه به گوش میرسید که ایشان آقای گنجی را مرتبط با اعدام‌ها در کردستان میداند. از طرفی‌ میشد فهمید که این دوست نیاز داشت که بداند آیا آقای گنجی در سرکوب مردم دستی‌ داشته یا نه।. در هر صورت، با تمام حس همدردی برای این خواست انسانی‌ این دوست، که نیاز به داد خواهی‌ داشتند، باید خاطر نشان کرد که این مکان واقعاً دادگاه نبود و امکان نداشت که این ظلم دردناک را بشود به یک شکل ظاهری مطرح کرد. .به عنوان یک ناظر بیطرف، میتوانستم دوستانی را ببینم که خیلی‌ ناراحت و در فشار آماده بودند که دست اکبر گنجی را به عنوان این جنایت کار رژیم جمهوری اسلامی فاش کنند. این همه در حالی‌ انجام میشد که ما ایرانیان همه در ماتم جنایت اخیر و سی‌ سال گذشته واقعا نمیدانیم که چگونه حق طلبی بکنیم. پاسخ اکبر گنجی اگر چه که می‌توانست ملایم تر و دلجویانه تر باشد، تا حدی هم قابل قبول بود. ایشان گفتند که اگر هر کسی‌ مدرکی و یا سندی در مورد هر جنایاتی منتسب به ایشان در دست دارد، میتواند به دادگاه ارجاع دهد و ایشان پاسخگو خواهد بود.

سوال اینست که ما ایرانیان و دوستانی که معتقد هستند حقایق فقط در دست ایشان است، چه زمانی‌ میخواهیم یاد بگیریم که این حقایق را از راه قانونی و از راه‌های امروزی فاش کنیم. سوال دیگر اینست که چه زمانی‌ ما ایرانیان میخواهیم یاد بگیریم که به احترام دیگرانی که آماده اند صحبتی‌ را بشنوند، از رفتار‌های اینچنینی دست برداریم، و اجازه دهیم که در آرامش و با بحث بتوانیم راه جویی سالم و هدفمند داشته باشیم. اینجاست که گاهی باید یاد ضرب مثل‌های قدیمی‌ کنیم که هر حرفی‌ جایی و هر نکته مکانی دارد. البته ما همه به همدردی نیازمندیم چرا که با تمام مسائل دل‌ همه ما ایرانیان در گرو آزادی و انسانیت در میهن ما می‌باشد. فقط اگر از قوانین اینجا بیشتر بیاموزیم، به جنبش آزادی طلبی در میهن خود یاری بیشتری میرسانیم.

Share

اکبر گنجی در شهر ما ونکوور

آگوست ۱۴، ۲۰۰۹ دانشگاه سیمون فرزر در ونکوور میزبان آقای اکبر گنجی بود. برای شنیدن سخنان این مبارز حقوق بشر در این جامعه حاضر شدیم. استناد اکبر گنجی به متن علمی‌ جامعه شناسی‌ و به خصوص تئوری مارکس وبر، بسیار جالب و آموزنده بود. فلسفه سلطانی کردن نظام اسلامی و در تضاد قرار گرفتن این دید با خواست عموم مردم که دید به دنیای مدرن و زندگی در یک فضای آزاد و دمکرات دارند، البته بسیاری از رفتار‌های رژیم حاکم را توضیح میداد.

پس از سخنرانی‌ ایشان، البته نوبت به سوالات حاضرین بود. همانطور که انتظار میرفت تعدادی از دوستان در انتظار شانس پرسش و شاید هم نظر دادن در یک صف پشت بلندگو ایستادند. میشد امیدوار بود که این دوستان به احترام به مکان آموزشی‌ که در آن بودیم، از نظرات شخصی‌ دوری میکردند و فقط به بحث مورد نظر در مورد آینده سیاسی- اجتماعی و حقوق انسانی‌ در ایران میپرداختند. میشد امیدوار بود که این دوستان در نظر می‌گرفتند که هزاران راه برای گفتن یک مطلب وجود دارد و شخص سخنران فقط از یک راه واحد به بیان نظریات خود پرداخته است. میشد امیدوار بود که ما ایرانیان پس از این همه سال یاد میگرفتیم از تفتیش شخصی‌ دست برداریم و به افراد به چشم دشمن خونخوار برامده از رژیم ایران نگاه نکنیم. و باز هم میشد امیدوار بود که بر نظریات دیگری بیفزاییم تا که خرد جمعی‌ خود را بسط و گسترش دهیم.

ولی‌ این‌ها همه گاهی آرزو‌های دوری است که البته نیاز به زمان دارد. سی‌ سال که تازه زمان زیادی نیست. از آنجا که ما ایرانیان هیچگاه شنیده نشده ایم و یا حقوق زیر پا رفته بسیاری از ما هرگز با آن برخورد سازنده نشده است، این جا هم بودند کسانی‌ که نیاز به شنیده شدن داشتند. ولی‌ فقط این نیاز نبود که کمی‌ آرامش یک جامعه دانشگاهی را به هم میزد.

گاهی بسیاری از ما هر که را که در این رژیم کار میکرده و یا کار می‌کند، به گونه‌ای مورد اتهام قرار میدهیم و همه جنایت رژیم را به آن شخص نسبت میدهیم. گاهی ما درد‌های خود را به هر کسی‌ که از دل‌ آن رژیم برامده نسبت میدهیم و دادخواهی واقعی را در مکان اشتباهی‌ میخواهیم انجام دهیم.

در میان دوستانی که پشت بلندگو ایستاده بودند، دوست عزیزی شروع به صحبت کرد و میشد فهمید که این دوست، همه درد و رنج خود را از دست رژیم بدون شک ظالم حاکم بر میهن ما، می‌خواست به گوش دیگران برساند .

با ادامه سخنان این دوست اینگونه برداشت میشد که می‌خواهد رابطه قدیم و یا به قول ایشان صد در صد آقای گنجی با سپاه پاسداران در کردستان را به گوش دیگران برساند. ایشان به جنایت رژیم اسلامی که چهار نفر از افراد خانواده ایشان را اعدام کرده‌اند، اشاره کردند. دوست ما در یک فرمول خاصی‌ مایل بود که قاتلین چهار فرد خانواده خود را که در این رژیم اعدام شده بودند پیدا کند، و آنهم از طریق آقای گنجی.این دوست ما با پرسش خود در رابطه با همکاری آقای گنجی با سپاه پاسدارن، به گونه‌ای می‌خواست که از بی‌ عدالتی در مورد افراد خانواده خود شکایت کند، ولی‌ اینگونه به گوش میرسید که ایشان آقای گنجی را مرتبط با اعدام‌ها در کردستان میداند. از طرفی‌ میشد فهمید که این دوست نیاز داشت که بداند آیا آقای گنجی در سرکوب مردم دستی‌ داشته یا نه।. در هر صورت، با تمام حس همدردی برای این خواست انسانی‌ این دوست، که نیاز به داد خواهی‌ داشتند، باید خاطر نشان کرد که این مکان واقعاً دادگاه نبود و امکان نداشت که این ظلم دردناک را بشود به یک شکل ظاهری مطرح کرد. .به عنوان یک ناظر بیطرف، میتوانستم دوستانی را ببینم که خیلی‌ ناراحت و در فشار آماده بودند که دست اکبر گنجی را به عنوان این جنایت کار رژیم جمهوری اسلامی فاش کنند. این همه در حالی‌ انجام میشد که ما ایرانیان همه در ماتم جنایت اخیر و سی‌ سال گذشته واقعا نمیدانیم که چگونه حق طلبی بکنیم. پاسخ اکبر گنجی اگر چه که می‌توانست ملایم تر و دلجویانه تر باشد، تا حدی هم قابل قبول بود. ایشان گفتند که اگر هر کسی‌ مدرکی و یا سندی در مورد هر جنایاتی منتسب به ایشان در دست دارد، میتواند به دادگاه ارجاع دهد و ایشان پاسخگو خواهد بود.

سوال اینست که ما ایرانیان و دوستانی که معتقد هستند حقایق فقط در دست ایشان است، چه زمانی‌ میخواهیم یاد بگیریم که این حقایق را از راه قانونی و از راه‌های امروزی فاش کنیم. سوال دیگر اینست که چه زمانی‌ ما ایرانیان میخواهیم یاد بگیریم که به احترام دیگرانی که آماده اند صحبتی‌ را بشنوند، از رفتار‌های اینچنینی دست برداریم، و اجازه دهیم که در آرامش و با بحث بتوانیم راه جویی سالم و هدفمند داشته باشیم. اینجاست که گاهی باید یاد ضرب مثل‌های قدیمی‌ کنیم که هر حرفی‌ جایی و هر نکته مکانی دارد. البته ما همه به همدردی نیازمندیم چرا که با تمام مسائل دل‌ همه ما ایرانیان در گرو آزادی و انسانیت در میهن ما می‌باشد. فقط اگر از قوانین اینجا بیشتر بیاموزیم، به جنبش آزادی طلبی در میهن خود یاری بیشتری میرسانیم.

Share