Archive for April 2009

From: Saeid Reza Pour Saied, Clinical Counsellor

همانگونه که می دانید، “خودشناسی” بحثی نیست که آن را بتوان در چند صفحه خلاصه کرد. همه ی بزرگان دانش و ادب و فلسفه از دوران یونان باستان و حتی پیش از آن گرفته تا به امروز، کتاب های مفصل در این رابطه نوشته اند. از این رو، من تنها به لُب آنها از دیدگاه روانشناسی اشاره ای گذرا و به اختصار خواهم کرد.

انسان برای رسیدن به بلوغ فکری – عاطفی و روانی و در یک کلام، خودشکوفایی، نیازمند بازنگری افکار، احساسات و اعمال خویش است. لازم است که فرد هرازچندگاهی نگرش ها، افکار و هیجانات خویش را مورد مُداقه قرار دهد تا بتواند در صورت لزوم آنها را تعدیل، اصلاح و پالایش نماید. این پالایش می تواند یا با پرداختن به ادبیات، شعر و رمان های ادبی، هنر و موسیقی و بطور خلاصه وارد شدن در این حوزه های فکری و فرهنگی و علمی صورت پذیرد و یا با “درون نگری”. این مورد اخیر، یعنی “درون نگری” از سایر روش های مذکور به مراتب دشوارتر است زیرا هوشیاری فعال و دقت نظر زیادی می طلبد. فردی که می خواهد افکار و حالات روحی-روانی خود را از طریق درون نگری بازشناسد، می باید به افکار و عواطف خود از دیدگاه شخص دوم بنگرد و این کاری است بسیار دشوار اما شدنی. لازمه ی بررسی احوالات درونی از دیدگاه شخص ثانی آن است که همزمان با ورود افکار و عواطف در ذهن، قسمت دیگری از ذهن آنها را مورد دقت و توجه قرار دهد. در واقع علاوه بر اینکه مغز دستور انجام کار یا رفتار و یا احساس خاصی را صادر می کند، در عین حال قسمت دیگری از مغز به حالت مراقبه آنها را مورد توجه قرار دهد.

در اینجا اجازه می خواهم این فرآیند را در سه بخش توضیح دهم.

آگاهی: آگاهی نسبت به نگرش های زیربنایی افکار، احساسات و انگیزه ها

در این مرحله از آگاهی، فرد نسبت به نگرش های فکری خود که زمینه ی احساسات، عواطف و هیجانات هستند، بصیرت پیدا می کند. وی آنها را انکار و تحریف نکرده بلکه تنها مورد مشاهده قرار می دهد.

در یک پژوهش علمی که توسط یکی از همکاران اینجانب در تهران صورت گرفته بود، از تعداد صد نفر پرسیده شده بود که آیا دچار حسادت هستند یا خیر و اگر هستند، به چه میزان. 53 درصد از افراد افکار و هیجانات مربوط به حسد را در خود انکار کرده بودند. یعنی معتقد بودند که اصلا حسود نیستند. 24 درصد از افراد گفته بودند که گاهی دچار حسد می شوند و 18 درصد از افراد نیز معتقد بودند که خیلی به ندرت دچار چنین احساسی می شوند. بقیه افراد پاسخ مشخصی به این پرسش نداده بودند.

اینگونه آمارها نشان از غفلت و عدم آگاهی ما از احساسات و هیجاناتمان دارد. در واقع فرد دوست ندارد که احساسات و عواطف منفی را در خودش ببیند تا چه رسد به اینکه بخواهد آنها را مورد بازنگری قرار دهد. او حقیقت را نادیده می گیرد و یا انکار می کند زیرا از پی بردن به حقیقتی تلخ در درون خود واهمه و وحشت دارد. در نظر او وجود حسد در شخصیت اش نشان پلیدی و بدذاتی اوست. پس می پندارد که حتما این خصلت را ندارد یا نباید داشته باشد. غافل از اینکه کتمان همیشگی آنها ممکن نیست زیرا هرازچندگاهی این افکار و احساسات از سانسور مکانیسم های دفاع روانی عبور کرده و خود را به سطح خودآگاهی می رسانند. در آن لحظه خدا می داند که فرد چه احساسات بدی را تجربه می کند. بنابراین اشتباه دوم را مرتکب می شود یعنی توسط مکانیسم های دفاعی وجود آنها را در خود انکار می کند تا شاید بتواند ذهن خود را از گزند پلیدی ها پاک و منزه نماید و در نهایت به آرامش نسبی و قابل قبولی دست یابد. نتیجه ی این کوشش بیهوده آن است که رشد شخصیت در همینجا به پایان می رسد و فرد پا را از روی اولین پله، یعنی “آگاهی”، واپس می کشد.*

در اینجا لازم است توضیح کوتاهی پیرامون مفهوم “آگاهی” بدهم. براستی منظور ما از “آگاهی” چیست؟ آن “آگاهیگ که به ما بصیرت و شناخت می دهد چگونه آگاهی ای است؟؛ مراحل این “آگاهی” کدام است و چگونه می توان به آن دست یافت؟

به نظر من “آگاهی” اصیل مراحل و مراتب زیر را داراست:

- قله ی اول: درک و تجربه ی احساسات و عواطف از طریق درون نگری؛ یعنی حالتی از بصیرت یا اشراق به آنها. احساس حسادت، کینه، خشم و آزردگی، احساس حقارت، نگرانی و اضطراب و یا احسالس غرور و افتخار و قدرت و کنترل را مورد تایید قرار دهید. آنچه مهم است درک آنهاست. درک آنها با روش درون نگری.

هنگامی که مضطرب می شوید برای مدت یک ربع ساعت فقط به این اضطراب توجه کنید. کار دیگری انجام ندهید. بگذارید اضطراب تمام وجود شما را فرا بگیرد و بر روان وجسم شما چیره شود. تو تنها یک ناظر باش. کار دیگری نکن، تنها این اضطراب را مشاهده کن. آن را با حس بدن درک کن. سپس برای مدتی در یک گوشه بنشین و تنها از بُعد و دیدگاه شخصی دیگر به آن اضطراب توجه کن. پس از مدتی حدود 20 دقیقه آن اضطراب تخفیف می یابد؛ به حکم “چو شد اهرمن، سروش آمد”.

قله ی دوم: خویشتن را از عواطف منفی خالی کن، از رشک ها، بغض ها و کینه ها، خشم و احساس نفرت، غرور بیجا و افکار بیهوده، منیت ها و بزرگ نمایی های دروغین. هنگامی که از اینها خالی شدی، “آگاهی” می آید. جمع آگاهی با این عواطف در یک جا محال است. زمانی که اینها در درون تو حضور داشته باشند، با “آگاهی” فاصله ی بسیار داری.

رابطه ی آگاهی با چنین صفات شخصیتی رابطه ای وارونه است. هر قدر از میزان این صفات کاسته شود، به همان اندازه به آگاهی حقیقی نزدیک تر می شوی. البته در خالی کردن ذهن از این عواطف نیز می باید محتاط بود که ذهن از همه ی این عواطف خالی نگردد وگرنه دچار افسردگی خواهی شد. بگذار انگیزه ها و احساسات و عواطف انسانی در تو جاری باشد. برای تحقق اهداف و آرزوهای خود به آنها نیازمندی. عواطف در واقع انرژی لازم برای ادامه ی مسیر تا رسیدن به مقصدهایی را در تو تقویت می کند.

قله ی سوم: این قله که فتح آن از همه سخت تر است، خودشناسی است.

در ادبیات، روانشناسی، … و مذاهب در این زمینه صحبت های بسیاری شده است که گاه به دلیل پیچیدگی کلام، حق مطلب ادا نگردیده است. شاید کمتر کسی به اندازه ی مولانا تا بدین پایه به خودشناسی توجه کرده و آن را تشریح نموده باشد. بیش از نیمی از مثنوی معنوی به توضیح این مهم پرداخته است. مولانا به خوبی دریافته بود که همه ی بدبختی انسان به خاطر خودناشناسی است. در روانشناسیِ بزرگانی چون “گوستاو یونگ” و “اریک فروم” و نیز در فلسفه ی اسپینوزا بیش از دیگران به این موضوع یعنی خودشناسی پرداخته شده است. (نام این بزرگان از آن نظر در اینجا آورده شده که خوانندگان محترم در صورت تمایل بتوانند به آراء آنها در این رابطه مراجعه نمایند.) اما توصیه های نگارنده برای دستیابی به مراتبی از خودشناسی به قرار زیر است:

اگر می خواهی خودت را بشناسی به احوال خویش در ارتباط با دیگران دقت کن. به احساساتی که در روابط اجتماعی با دیگران در تو ایجاد می شود توجه کن. ببین دیگران در تو چه احساسات و عواطفی را بر می انگیزند. به یکی حسد می ورزی. به دیگری احساس کینه و عداوت داری. سومی احساس ترس و اضطراب و چهارمی خشم و رنجش را در تو بر می انگیزد. پنجمی حس حقارت و ششمی حس نفرت و انتقام را در تو دامن می زند. همه ی این احساسات نمایانگر شخصیت آن افراد نیست بلکه این احساسات جزیی از خود تو هستند. تو هستی که خودت را به دیگران فرافکنی می کنی. این حب و بغض و کینه و خشم و اضطراب و غیره در واقع همه از جمله صفات شخصیت تو هستند و نه برخاسته از دیگران. اما بدون آنکه متوجه باشی، دیگران را به آن صفات متهم می کنی چراکه برای تو پذیرش اینکه حسود و یا حقیر هستی خیلی سخت است. دیگرانند که اشکال دارند اما من شخصیت خوب و قابل قبولی دارم فقط نمی دانم چرا دیگران مرا درک نمی کنند. “من حسادت نمی کنم، این اوست که بیهوده پُز می دهد.” “من احساس حقارت نمی کنم، این اوست که خودش را برای من می گیرد.” من خسیس نیستم، این اوست که بیهوده پول هایش را خرج می کند”.

همه ی این توجیهات یا مکانیسم های دفاعی برای آن است که فرد نظر مساعدی نسبت به خودش به دست آورد. از دیدگاه روانشناسی در صورتی که تا حد کم از آنها استفاده شود، می تواند به حفظ تمامیت شخصیت یا “من” فرد کمک نماید (این نظر روانشناسی امروز است.). اما به نظر من اگر انسان بخواهد به جریان رشد و خودشکوفایی حقیقی خود ادامه دهد، هر قدر از این توجیهات که نوعی “فرار از واقعیت” است دوری جوید، به پرورش شخصیت خود کمک نموده است.

و اما یکی از پارامترهای “شناخت خود” میزان خودشیفتگی فرد است. در تعریف خود شیفتگی باید گفت که خودشیفتگی یک الگوی منشی است که ویژگی عمده ی آن توجه افراطی و وسواس گونه به “خود” است (در رابطه با خودشیفتگی رجوع شود به مقاله های پیشین اینجانب در شماره های 129 و 150 نشریه ی فرهنگ). از دیدگاه فروید جنین برای ادامه حیات خود تماما به وجود دیگری که قابل تفکیک از وجود خودش نیست، وابسته است و مطلقا بجز حیات خود چیز دیگری را متصور نیست. پس از به دنیا آمدن، به تدریج از خودشیفتگی او کاسته می شود و هرچه بزرگتر مس شود، موضوعات دیگری به جز “خود” را مرکز توجه قرا رمی دهد. در بدو تولد او هنوز قادر نیست غیر از “خود” را درک کند. برای او دنیای برون وجود ندارد. یعنی میان “من” و “غیر از من” تفاوت قائل نمی شود. تنها حقیقت قابل درک برای نوزاد خودش و نیازهای خودش، همانند احساس تشنگی، گرسنگی، سرما و گرما، می باشند. به تدریج که نوزاد بزرگتر می شود، سایر جنبه های حیات پیرامون خود را به عنوان وجود مستقل از خود مورد شناسایی و تایید قرار می دهد. در واقع به این اصل پی می برد که چیزهای دیگری جز “من” وجود دارند که ویژگی های خاص خودشان را دارند. برخی سرد، برخی گرم، برخی زبر، برخی صاف و نرم هستند و برخی اشیاء ویژگی هایی دارند که برای وجود او خطرناک است مانند شیئی داغ. کودک در این مرحله از رشد به این حقیقت پی می برد که اگر بخواهد به حیات خود ادامه دهد چاره ای ندارد جز اینکه ویژگی های اشیاء و دنیای خارج از خود را درون سازی کند. یعنی ویژگی های اشیاء خارج را با روان خود همساز و هم آهنگ نماید. بدین نحو او به تدریج می آموزد که می باید از میزان خودشیفتگی خود بکاهد تا بتواند با اشیاء و سایر موجودات همراه و همسو شود. در غیر این صورت، قادر به برقراری ارتباط با دنیای خارج از خود نخواهد بود. این حالت می تواند به نوعی بیماری پسیکوتیک کودکی منجر شود. بنابراین با ضربه هایی که بر پیکر این خودشیفتگی اولیه وارد می شود، کودک به تدریج قوانین دنیای برون را می آموزد.

البته باید اذعان نمود که این خودشیفتگی اولیه تا حدودی در فرد باقی می ماند و فرد هیچگاه قادر به رهایی کامل از شر آن نخواهد بود. اما در صورتی که خودشیفتگی در فرد تثبیت شود (به دلایلی که ذکر آنها در حوصله ی این مقاله نیست)، فرد از خودشناسی باز می ماند. در واقع یکی از آفات خودشناسی خودمحوری یا خودشیفتگی است که می تواند به دو صورت اولیه (اصلی) و ثانویه (غیر اصلی) باشد.

خود شیفتگی اولیه یا اصلی توجه افراط گونه شخص به نکات مثبت خودش است. او بطور وسواس گونه به زیبایی های جسمانی و برتری های روانی خود توجه دارد. شیفته ی بدن خود یا برخی از جنبه های شخصیت خویش است و بنابراین در واکنش های رفتاری خود به شدت خودمحور است و به دیگران بسان اشیاء می نگرد، اشیائی که تنها در خدمت او به ماند آئینه ای برای بازنمایاندن زیبایی ها و قدرت شخصیت او هستند.

خودشیفتگی ثانویه (غیراصلی) آن نوع از خودشیفتگی است که مرکز توجه فرد به درون خودش باز می گردد نه به خاطر عشق به خود، بلکه بخاطر تمرکز افراط گونه بر ضعف های خود. در این حالت توجه فرد به حالات درونی، بازخوردهای عصبی و بیمارگونه، اضطراب ها، ترس ها، بیماری ها و سایر نیازهای بیمارگونه خود است. چنین فردی آنقدر محو واکنش های بیولوژیک جسمانی و روانی خویش است که قادر نیست با دیگران یک ارتباط حقیقی و اصیل برقرار نماید. ذهن او بر محور مشکلات و مسائل خودش دور می زند و با دیگران تا زمانی که مسائل او را مورد توجه قرار دهند در ارتباط قرار می گیرد. “من” در این افراد از رشد ناقص برخوردار است و قادر نیست نیازهای کودکانه “نهاد” را محدود کند. این نوع خودشیفتگی را در افراد هیپوکندریازیس Hypochondriasis می خوانند. تمرکز “من” در این افراد بر روی جنبه ها و حالات غیرطبیعی درونی است. ذهن متمرکز بر تغییرات درونی است. این افراد دائم در حال بررسی علل و عوامل احتمالی بیماری های گوناگون در درون خود و راه های درمان آنها هستند. آنها به کوچکترین علائم درونی حساس هستند و این علائم را مترادف با وجود یک بیماری خطرناک و کشنده ارزیابی می کنند…

ادامه دارد

Share


Our Next Generation need to know many stories that we carry with us.

There is a burning desire in every one of us in telling the story of life of someone very special that has significant meaning for us.  If we search, we can find individuals who lived their life to pave our way for a better life.  If we just concentrate on what was about someone that impacted our worldview, we will find people in our circle of family and friends.
There are many individuals whose life made ours better, we should keep their legacy alive.  There are numerous men and women among every nation who do extra ordinary work because they are / were extra ordinary ones.
In western cultures, these people get acknowledged, but not in our Iranian ones. We do our best; still we need more organization and management in this area.
Myself, I wish to look at a woman’s life, someone who has left a great legacy behind.  She was a brave woman. . She was a woman of dignity and self-respect.  She was a humble and ordinary woman. Her story illustrates constant challenges and hard work.  This woman she showed strength and willingness to stand up for herself, despite the dangers out there.  This is simply a life story of a regular Iranian woman, however, a brave, strong, and resilient woman who deserves to be introduced to our next generation. Her style of life followed a pattern of self-formulation and self-determination.  The search for happiness and meaning made her special at least in my mind; because no one could do what she did.
In storytelling, it is however important to remember that there is no attempt to picture or idealize someone or to create a super hero.  We can write about real individuals whose life was a silent action against oppression and status quo.   For my part, I will tell the story of ordinary people with ordinary needs like the rest of our human community.
I encourage the readers of this article to do the same type of documentation for our next generations. We can write about the experiences and existence of our parents, uncles, aunts, and whose being had a significant meaning for us. Our writings however should be accurate, objective, and unbiased, as much as we can. That said, we need to recognize our own ideas from what has been expressed to us or what has been observed.

We have a responsibility to keep our story telling culture alive, story of real women and men, story of people who learned to fight for their rights just through insight and self-respect.
I encourage you to document life stories so that our younger generations would be able to get to know our ancestors, something that my generation or the generations prior to our parents missed.
For this reason I want to Introduce Mamman Aziz to you, in the next article.
This story is a vivid memory of a grandmother who was giving her granddaughters ideas about her internal world, her family, and her childhood with help of stories. The main goal of this retelling is to keep the legacy of a woman who taught me how to be strong.
Keep reading.
April 25, 2009
Poran Poregbal
www.middlepeace.com

In story telling it is important to acknowledge our subjective view on how the events unfold. Remember, despite all the attempts, this story is for no reason objective since it is only a lifelong encapsulated memory.

Share
بحث خود و یا خویشتن و یا ضمیر آدمی‌، مقوله‌ای پیچده است که علم روانشناسی‌ همواره به دنبال شناخت و برسی‌ این امر می‌باشد. بیدرنگ این در حس ذاتی بشر است که از خود دفاع بکند و در صدد ادامه بقا باشد.

زنده ماندن و یا تداوم نه تنها وابسته به براورده شدن نیازهای جسمی‌ ماست، بلکه متاثر از نیازهای عاطفی فرد هم می‌باشد.
نیازهای عاطفی و یا احساسی‌ همانا به پرورش خویشتن و قدرت ادامه زندگی میپردازد. کودک انسان وقتی‌ یاد می‌گیرد که خود را دوست بدارد که در آینه چشم مادر مهربانی، شوق، محبت، و توجه را ببیند. زمانی‌ که کودک ما خود را با اسم فاعل “من” به دریچه توجه و هوش عاطفی ما می‌رساند، میتوانیم مطمئن باشیم که کودک ما خویشتن را جستجو می‌کند و می‌خواهد که شخصیت مستقل خود را بسازد. اگر تا سن یک سالگی

فرزند ما خود را محور دنیا میداند، حالا تدریجا میاموزد که ایشان برای حفظ خویشتن نیاز به شراکت و ارتباط برقرار کردن با دیگران، و یا به عبارتی نیاز به همزیستی‌ با افراد دیگر دارد.

در این راستا شکل رابطه فرزند با افراد مختلف و قوا نین متفاوتی که بزرگان برای این کودک وضع میکنند، همه تاثیر مستقیم بر شکل گرفتن شخصیت و یا خویشتن کودک دارند. اگر پدر، مادر، و دیگر بزرگسالان محیط کودک، با احسان , صمیمیت، فروتنی، مهربانی، و احترام برخورد کنند، کودک میاموزد که ایشان در محیطی‌ امن و قابل اعتماد رشد می‌کند و دیگر نیازی به جنگیدن و یا رفتار ن نا مناسب یا ناهمگون برای کسب حقوق خویش ندارد. اینجاست که خویشتن و یا درون کودک ما مکانی امن و همگو ن است، اینجاست که فرزند ما به توان‌های خود اعتماد می‌کند و در سیر رشد طبیعی خود سلامت و توانا پیش میرود.

استفاده از تئوری روانشناسی‌ فردی ادلر برای شناختن مقوله خویشتن:

آلفرد آدلر(۱۹۶۴) تجارب انسان را در قالب قدمهای مداوم بطرف حرکت و ارتقئه خویشتن تشریح می‌کند. در این تحرک فرد برای بدست آوردن و یا فرهم ساختن امینت، نگاه داری ظاهر خویش و یا اعتماد بنفس، و یافتن حس تعلق به جامعه بشری، هر کاری که در توان خویش باشد انجام میدهد. در حالتی که فرد بتواند همکاری با دنیای تعریف شده خارج از خود، نشان دهد، میشود امیدوار بود که این شراکت برای فرد سدمند است و به هدف ایشان که همانا ارتقا خویش و یافتن حس کنترل بر شریت خود دارد یاری می‌رساند. در واقع این سود دهی‌ زمینه معنوی رفتاری، فکری، و احساسی‌ برتریت یا در کنترل بودن را که همان حفظ امینت شخصی‌ می‌باشد را فراهم میاورد.

واضح است که ما هر چرا که نداریم را بدنبالش میگردیم. اگر ما عشق و محبت در خانواده ندیدیم، در نوع روابط خود به دنبال یک قطره توجه و دوستی‌ هستیم. ادلر معتقد است که فرد در شرایط کمبود حس کمتر بودن و یا پایینتر بودن از دیگران را در وجود خود حس می‌کند و برای جبران این حس ناکامی و یا حس کمتر بودن به کارهای دست میزند که خود را بالا تر بکشد و یا به یک نو برتری دست یابد. برای شفاف شدن این حس کمبود و برتری، میشود به کودکی که تازه دارد پا می‌گیرد توجه کرد. این کودک برای ایستادن و یا محک زدن توانی‌ خویش به هر جا دست میندازد و در هنگام ایستادن وقتی‌ که تشویق میشود، هیجان موفقیت و توانی‌ ایشان را به تکرار این رفتار و بزودی راه رفتن و دویدن می‌کند. در این بحث ادلر و رهروان تئوری روانشناسی‌ فردی ایشان تاکید فراوان بر تشویق کردن فرد دارند و اضافه میکنند که پیدایش و رشد ناراحتی‌ روحی و روانی‌ به دلیل سرخردگی و حس کمبود ارتباط مستقیم دارد.

شاد و مشوق باشید.

پوران پور اقبال


Share
تاریخ علم روانشناسی‌ برمیگردد به دنیای فلسفه، معرفت، و دنیایی که سوال مهم دانشمندان این بود که ما چه هستیم، چگونه بوجود آمده ایم، چگونه میدانیم، از کجا میاییم و به کجا میرویم.

در قرن هیجدهم دید تحقیق علمی‌ به افرادی بود که بطور ناگهانی و یا در یک دوران طولانی مدت رفتارهای عجیب از خود نشان میدادند. گروه دیگر مورد توجه زنانی بود که به قول فروید، هیستریک بودند و یا دچار تشنج و تنش‌های عصبی بودند.

در دنیای که فرق بین نرمال و غیر نرمال نامشخس است، باید بدانیم که علم روانشناسی‌ به برسی‌ کلی‌ و همه جانبه زندگی شخصی‌ افراد نگاه می‌کند تا بتواند شناخت نسبی‌ نسبت و رفتارها، افکار، و روابط بین انسانی‌ که دچار اختلال میشوند بپردازد.

حالا شاید بپرسیم که چرا ما به روانشناسی‌ نیاز داریم؟ در یک پاسخ کوتاه میشود گفت که ما برای درک رفتارها، اندیشها، و افکار خود نیاز به یافتن شناخت علمی‌ و معتبر هستیم، و این علم همانا روانشناسی‌ است.

شاد باشید.

پوران پور اقبال

Share

بسیاری مواقع برای تشریح یک موقعیت سهمگین، بیان میشود که کسی‌ خود را باخت. این خود را باختن در لحظه‌های بحرانی و یا نا مناسب نشانه عمق ترس و نگرانی فردی ما می‌باشد. در اصل اتفاقی‌ را که ما تصویر می‌کنیم این است که یک فرد در شرایطی بس ناگوار به شدت از حل عادی خود بیرون میاید. در واقع میشود تصور کرد که در یک مسابقه بین خود (فرد) و شرایط بحرانی، خود (فرد) بازنده شد، و یا به نوعی شخص خود را میبازد.

علائم بحرانی و یا باختن این خویشتن میتواند بسیار متفاوت باشد و راه برخورد به این بحران برای هر یک نفر از ما فرق می‌کند. ولی‌ نشانه‌هایی‌ چون انکار،بهت زدگی هیجانی، اختلال در توجه وحافظه، خشم، فرا موشی، یاد آوردن ضربه، منتظر حادثه بعدی شدن، ناامیدی، احساس گونه کردن، غمگین شدن، افسردگی، بسدقی عصبانی‌ شدن، انزوا طلبی، افزایش مصرف دارو، و از دست دادن معنی زندگی‌ بسیار جدی هستند و نیاز به درمان دارند.

در این خود را باختن، بسیاری از مواقع ما راهی‌ و یا دلیلی‌ برای حال بحران و یا پذیرفتن بحران نمی‌بینیم، چرا که فکر ما و ذهن ما در شرایط بحرانی و یا هیجانی قادر به تحلیل نیست. روش برخورد ما با یک بحران همانا به اعتقادات ما، احساسات ما، و رفتارهای ما در شرایط غیر بحرانی دارد. کسانی‌ که از حمایت خا نودگی و یا اجتماعی برخوردار هستند، میتوانند با تکیه بر روش‌های مثبتی چون صحبت، مشاورت، تعمق، و تمرین بر بحران غلبه کنند. در شرایط نداشتن این کمک‌های فکری، راه مواجه شدن به بحران میتواند مخرب و یا نا مناسب باشد. یافتن و استفاده از رفتارهای جدید در حالی‌ امکان پذیر هستند، که قابلیت شنوایی و پذیرش ضعف‌ها و آشفتقی‌های روحی وجود داشته باشد.

پیروز باشید.

پوران پور اقبال

Share

در این دنیای جدید متاثر از مهاجرت، جا به جا شدن ها، متفرق بودن خانواده ها، و تجربه مسافرت به کشورهای مختلف ما همواره به یک مهم برخورد می‌کنیم، و این مهم همانا زبان پارسی‌ ماست.

زبان، راه انتقال اطلاعات، مشارکت، و تجربیت ما از نسلی به نسلی دیگر است.

زبان راهی‌ برای گفتار، نوشتار، و راهی‌ برای د رمان درد‌های نهفته ماست. زبان و گفتمان راه باهم شدن ها، ارتباط گرفتن ها، و بیان احساسات ما در راه تولید رفتار‌های سالم و پویا می‌باشد.

گذشته از اینها، روش مکالمه ما زبان پارسی‌ است وو نه صرفاً زبان فارسی. ارزش گذاشتن به لهجه‌ها و اشکال مختلف زبان ملی‌ و فرهنگی‌ ما ایرانیان نه تنها زیربنایی بلکه وظیفه ملی‌- فرهنگی‌ ما ایرانیان است.

زبان مادری ما ایرانیان که همان زبان پارسی‌ باشد، در عرض هزاران سال به هر زحمتی حفظ شده و به زمان ما رسیده. جالب است که بدانیم که بسیاری از خانواده‌های ایرانی‌ در نقاط گوناگون این دنیای پهنا ور، زبان مادری خود را به فرزندانشان نمی‌‌آموزند. به هر زبانی که فرزندان ما پرورش میابند، زبان مادری این قدرت را دارد که هویت ملی‌ و هویت شخصی‌ این عزیزان را تصویر کند.

داشتن هویت به ما الگو رفتار ی، احساسی‌، و اندیشه‌ای میدهد. برای ما پدران و مادران ایرانی‌ باید حائز اهمیت باشد که فرزندانمان زبان پارسی‌ ما را بیاموزند و سخن بگویند. باید بدانیم که متخصصین پژوهش‌های مغز به این مهم اشاره میکنند، که به کار بردن زبان مادری کمک به نظم احساسی‌ و یا سلامت احساسی‌ انسان میشود.

باید خاطر نشان کرد که زبان پارسی‌ ما که زبان بزرگانی چون فردوسی‌، حافظ، سعدی، و مولانا و دیگر اساتید فرهنگ و هنر ملی‌ ما می‌باشد،ساختار‌های مهم شناخت و دریافت و رفتار- ‌احساسی‌ ما را دنبال می‌کند.

در این چشم انداز میشود باور کرد که زبان مادری ما که همانا زبان آریا ئی ما ایرانیان باشد، دلیلی‌ برای سلامت روحی، احساسی‌، اندیشه ای، و اخلاقی‌ فراهم می‌کند.

باشد که سلامتی‌ خود، زبان پارسی‌ و یا زبان مادری خود، و همچنین میراث ملی‌ خود را قدر بگذاریم. بدون شک فرزندان ما موفق تر خواهند بود وقتی‌ که زبان مادری خود را یاد بگیرند.

شاد باشید.

پوران پور اقبال

Share


We Iranians  and all of us who celebrate Nouroz, we welcome 13-Bedar by having a day of fun.  Basically what we do is we enjoy spring weather and we finalize our festivities of Nouroz with 13-Bedar; d ay of connecting to the nature, having family time, and enjoy our healthy style of life.

13-Bedar for sure is a day of fresh air, good food, and laughter while being out there in form of a picnic.

This tradition is secular as much as our Nouroz is, we go out, and we take our body, soul, and mind to the mother earth.  We take our planted grass and we leave it to following water such as a river. In this way we return the grass to nature, where it belongs. We help the nature and we take care of it.
This one day of picnic is part of a cultural heritage that has been appreciated and practiced for thousands year.

13-Bedar is a day for promoting health, happiness, and family gathering.  This is a day when we meet our future days in spring and the rest of the year with respecting our outdoor live.
This is a beautiful ritual and we greet one another by saying; HAPPY 13-BEDAR.

April 5, 2009-04-05
Poran Poregbal
www.middlepeace.com

Share


متخصصین امور خانواده در این امر صدای واحدی دارند، که سرپرستی کودکان و جوانان متاثر از نوع ارتباط مادر و پدر با فرزند میتواند عمل مهم رشد احساسی‌ و انسانی‌ کودک باشد.

این نقش ووظیفه که بر اصل هدایت، پرورش وجدان و اخلاق، و آموزش زندگی به فرزندان خود می‌باشد، از اصولی‌ترین و تعین کننده‌ترین رفتار‌های بشمار میاید که سرنوشت کودک را رقم میزند.

دیده میشود که بسیاری از مادران و شاید هم پدا رانی سعی‌ میکنند یک رابطه دوستان با فرزند خود برقرار کنند، که البته هیچ ایرادی ندارد. ولی‌ تنها دوست بودن و فرزندان کافی‌ نیست، ما قبل از هر چیزی باید مربیان و آموزش دهنده گان کودکان خود باشیم، که البته این کار فقط در قالب یک رفتار دوستانه و مناسب قابل انجام می‌باشد.

روانشناسان مادران را به چند گروه تقسیم میکنند، از مشخص‌ترین آنها دیده میشود کا برخی‌ از مادران تلاش بسیار میکنند که بهترین دوست فرزند خود باشند.

در این راه، این مادران نقش اصلی‌ خود را که همانا راهنما بودن می‌باشد، را از دست میدهند، و از مرزبندی‌های لازم برای تعلیم و تربیت و تصمیم گیری سالم دور میماند.

در اینجا برای فرهنگ ایرانی‌ ما لازم به تذکر است که نقش پدر و مادر با توجه به ساختار هر خانواده بسیار متفاوت میباشند. در واقع، پدران و مادرانی که مرز بندی سالم برای رهبری و کمک به فرزندان خود دارند میدانند که یک رابطه سالم با فرزندان نیاز به منطق و مکالمه دارد.

فقط دوست بودن و فرزندان کافی‌ نیست که این گفتگوی سالم بوجد بیاید. فرزندان ما دوستان خود را در بیرون از منزل پیدا میکنند، در منزل ایشان به محبت پدر و مادر همراه با ارزش‌های سالم برای یک زندگی سالم دارند.

موفق باشید

پوران پور اقبال

Share