Monthly Archives: September 2008

خانه سیاه است اما تهی نیست

جذام را می توان خوف انگیزترین بیماری دانست٠ این بیماری نه تنها چهره فرد مبتلا را به طرز هولناکی از بین می برد٬ بلکه باعث می شود افراد دیگر هم از نزدیک شدن و داشتن رابطه با آنها اکراه داشته باشند. در گذشته ای نه چندان دور باور عمومی بر این عقیده بود که جذامیان همانند بیماران روانی٬ وجودشان توسط شیطان تسخیر شده و مستحق بیرحمانه ترین آزارها می باشند٠ این رنجورتنان بیگناه یا مورد شکنجه قرار می گرفتند و یا در سیاهچالها به بند کشیده می شدند تا اهریمن کالبدشان را ترک گوید٠

امروزه به مدد پیشرفت های انجام شده در پزشکی و کشف داروهای موًثر این بیماری در مراحل اولیه قابل تشخیص و کنترل بوده و فرد مبتلا در صورت مراجعه به موقع به پزشک مورد درمان کامل قرار می گیرد٠ متاسفانه این بیماری در مناطق محروم جهان٬ همچنان قربانیان خود را به کام نیستی می کشاند٠

نمی دانم که شما فیلم مستند “خانه سیاه است” فروغ فرخزاد را دیده اید یا نه؟ فیلم در باره زندگی جذامیان آسایشگاه تبریز می باشد که فروغ آن را به سفارش جمعیت کمک به جذامیان و در سال ١٣٤١ ساخته است٠ فیلم تلاشی است تا باور عمومی نسبت به جذامی را در جهت مثبت تغییر داده و مردم را بیشتر با این بیماری آشنا سازد٠ صدای فروغ بر روی بعضی از صحنه ها که اشعارش را می خواند جذابیت و ارزش خاصی به فیلم داده است٠ پبام اصلی فیلم به مخاطبش٬ نه بیماری جذام بلکه شوق زندگی می باشد که در هر پلان جلوه می نماید٠ بازی کودکان٬ کلاس درس و در نهایت جشن عروسی دو جذامی که عروس هرچند با زخمی دردناک بر روی صورتش همچنان زیبا و معصومانه دلبری می نماید٬ نمونه های بارزی از امید به زندگی علیرغم رنجی طاقت فرسا را به تصویر می کشد٠

دست بر قضاً سی سال پس از تهیه فیلم یعنی سال ١٣٧١ به عنوان عضوی از یک گروه تحقیقی که مسئولیت انجام پژوهشی روانشناختی در خصوص زندگی جذامیان را بعهده داشت به آسایشگاه بابا باغی تبریز٬ همان خانه سیاه به روایت فروغ رفتم٠ حس غریبی وجودم را فرا گرفته بود٬ نمی دانم ترس از سرایت بیماری بود و یا نداشتن قدرت رویارویی با بیماران٬ هر چه بود با برخورد محبت آمیز بیمارن به خجلتی گذرا تبدیل شد. در طول تحقیق که مشاهده زندگی روزمره بیماران و گفتگو با آنان را شامل می شد٬ شاهد صحنه هایی بودم که شکوه شان توصیف آن را برایم دشوار می نماید٠ اینکه مردی فقط با تنه ایی بجا مانده از بدنش بر روی تختش عاشقانه دست به نیایش بر داشته بود و صورت محو شده اش آرامش آن ارتباط را گواهی می داد و یا خنده و شوخی های بیمار دیگری که بینایش را از دست داده بود و یا بازی جوانان معلول٬ همگی نشان از اراده ای راسخ در چشیدن طعم شیرین زندگی و تلاش در لذت بردن از لحظه لحظه آن است٠ اینها پلان هایی واقعی از زندگی انسانهایی بود که علیرغم دردمندی و شرایط دشوارشان٬ هرگز امید به زندگی را از دست نداده و پیامی است برای ما که اگر”خانه سیاه است٬ تهی نیست”

Share